بازگشت به حکایت شمسه....

 

بازگشت به حکایت شمسه: فراخواندن خمس‌الدین مر ندیمهٔ پیر را دیگر بار به‌نزد خویش

و پند گرفتن از او

بعد از آن مجلس ز حسّ و ذوق و شور

خمس شد در خود ز حال خویش دور (۴۰۷۵)

شد به خانه نزد خود خواند آن ندیم

گفت با او از دلارامِ علیم (علیم: دانا)

گفت پیر: ای خمس! گفتم مر تو را

زان ذکاء و زان دَهار و زان ثَرا (ذکاء: هوشمندی؛ دَهار: درایت؛ ثَرا: توانگری)

لیک بینم در تو حالِ دیگری

آهنِ سردی بُدی نک اخگری

آهنِ سرد ار بکوبی هست عَبَث

آتشی خواهد از آن گردد خَبَث (گردد: دور شود؛ خَبَث: جرم و پلیدی که پس از گداختن فلزات در کوره می‌ماند)

سختی تو گشت نرمی در درون

نرمی‌ات بگذشته، گشتی نارگون (۴۰۸۰) (نارگون: شرروار، شبیه آتش)

شعله از چشم و نگاه‌ات می‌جهد

سوزها این شعله در دل می‌نهد

اخگری کو از دلِ پرسوز خاست

آتشی گردد که در آن رازهاست

هم بسوزاند تو را در قلب و روح

هم تو را برهاند از توفان چو نوح

بحر نابودی‌ست آن دریای نیست

تو چه می‌دانی هلاک‌ات بهر چیست؟

سوزها شد رحمت از حَیّ وَدود

وجدها و رنج‌ها زان گشته دود (۴۰۸۵) (حَیّ وَدود: خدای بسیار مهربان)

این تناقض‌های در سر ساخته

می‌بسوزد در دلِ ظن‌تافته (ظن‌تافته: از پندار روی برگردانیده، پندارگداخته)

در پسِ خاکسترِ نَفْسِ تو، جان

پاک برخیزد ز پندار و گمان

آن‌چه می‌سوزد همه آن وهم توست

آن‌چه می‌ماند قرار فهم توست (قرار: پایداری و استواری)

سوز کی سوزاندت اندیشه ناب؟

ناب گردد زر اگر گردد مذاب

آتشی کز عشق آمد در وجود

می‌رهاند جانت از بود و نبود (۴۰۹۰)

هرچه بودی تو، ز عشق آن بود سوخت

جامهٔ هستی ز نابودی‌ت دوخت

غرقه‌ایم ما گاه در بحر عدم

هستی‌ات سویی‌ نه بگذاری قدم

جاهلِ دل غرق در نادانی است

غرق در نومیدی و پژمانی است (پژمانی: افسردگی، پشیمانی)

غرقه‌ایم ما گاه در دنیای بود

بودِ ما آورد ما را در وجود

کیستی تو؟ من گرفتار کَرَش

زندگی سوق است و من سوداگرش (۴۰۹۵) (کَرَش: فریب و خدعه و ریا؛ سوق: بازار)

کیستی تو؟ مانده در سودای خویش

از جهان ببریده گشته ژاژکیش (ژاژ‌کیش: اهل بیهودگی و پوچی)

کیستی تو؟ حاکمِ احوالِ شهر

شِحنهٔ سرکوب و بیدادیّ و قهر

کیستی تو؟ من فرومانده اسیر

حایرم در آرزوهای کثیر (حایر: سرگشته)

کیستی تو؟ مرشدی پرمدّعا

سر ز نَخوت پر، تهی دل از دعا (نَخوت: تکبر و خودبینی؛ دعا: تضرع و نیازطلبی)

هرچه هستی تو، وجودت را سرشت

تا چه گردد در مسیر سرنوشت (۴۱۰۰)

گه عدم‌جوییم، ظرف ما تهی

گه پُریم از سیم و زرِّ ده دهی (زر ده دهی: طلای خالص و تمام‌عیار)

سوز عشق چون شد فروزان، جمله سوخت

شعله‌ای در عالمِ معنا فروخت (فروخت: افروخت، فروزان کرد)

هرچه در معنا پدید است، آن ز نیست

فارغ است و جمله هستِ بودنی‌ست

زین سبب عشق‌ات نگیرد کاستی

گر بُوَد بی‌غش ز حق و راستی

زان‌که حق در باطن است و بی‌نمود

آن نمود از ماست در شِرک و سجود (۴۱۰۵)

آن روااِستیز او در شرک ماند

مغز نادید و همه او قشر خواند (روااِستیز: ستیزنده با حق و صحت)

حق‌گزاران جمله معناگر شدند

اصل حق دیدند و دین‌باور شدند

گوهری دیدند در خود از اَحَد

رشته‌ها بگسیختند از کمّ و حدّ (اَحَد: یگانه، از صفات باری‌تعالی)

حلقه‌ٔ دل را گره بر حق زدند

حلقهٔ جان بر درِ ازرق زدند (ازرق: نیلگون، اینجا کنایه از آسمان و ملکوت است)

چشم بگشودند سوی آفتاب

برکشیدند ز آفتابِ حق حجاب (۴۱۱۰)

بر حقیقت روی بنمودند باز

ز آینه رخ تافتند، رخ از مَجاز (باز نمودن: آشکار کردن؛ تافتن: برگرداندن)

خویش بتوان دید در آیینه بیش

چون توان بینی تو اما خویشِ خویش؟

گر ز خویشِ خویش آگاهی بُدی

نی رَد از درویشی و شاهی بُدی

در عروجم آمدی روح از قفس

گوهری گشتی دل از صدقِ نَفَس

زین سبکباری چو مرغی سخت‌پوی

جان شود در کوی جانان راه‌جوی (۴۱۱۵) (سخت‌پوی: سخت‌پوینده)

هرکه مانْد در جای، جایش سنگلاخ

هرکه بالازیست شد دیدش فراخ (سنگلاخ: زمینی پر پاره‌سنگ)


پندهای هفت‌گانهٔ پیر برای رهایی

گفت خمس: اینک بگو راه است چون؟

چون رها گردد دلم زین بندِ دون؟

گفت آن پیر ندیمه: ابتدا

بنگر عالم را و بنیوشش صدا (نیوشیدن: شنیدن، گوش فرادادن)

در خموشی دیده بر دنیا بدوز

صافی قلبت شو و پندارسوز

چیست پندار؟ آنچه سدّ دارد نظر

گوید این بین! آن بسوزان! زین گذر! (۴۱۲۰)

هرکسی را با خطابی آورد

زشت را چون مستطابی آورد (مستطاب: نیکو)

قاضی عقلت شود در هر فضا

شر بیامیزد به خیر اندر قضا (قضا: داوری)

بنگر عالم را نه با پندار و ظن

آتشی بر جمله فرض خویش زن!

در تو چون رودی‌ست جاری کارها

سدّ منه بر راهش از پندارها (کار: اتفاق و حادثه)

چون جهان دیدی و بشنیدی نداش

از فن و مکرش دمی ایمن مباش! (۴۱۲۵)

/ 1 نظر / 47 بازدید
مانی

این خیلی خوب بود استاد عزیز، دلمان برای نجواها تنگ شده است.