برای غزه

 
بیدادگاه دشمن
در خشم کور بیدادگرانش می‌سوزد.
گنبد شهر
با بال‌های سپید فرشتگان صبر و امید
سایه می‌افکند بر سرِ معصومْ کودکان جنگ و لَجاج
تا در رویاهایشان هنوز بقای دوستی را
یقینی شبانه یابند.
تو ای انسان! با آن هوش جهان‌گیرت
در کجای این داستان غم‌انگیز ایستاده‌ای؟
من با تو
از رنج دل‌های ماتم‌زده
از قلب‌های سوخته در زیر خاکستر دروغ و نفاق
چه می‌توانم گفت؟
از هزارهزار قلبی 
که روز را با بیم می‌آغازند
و‌ شب را با فرجام ناپیدای فردا می‌انجامند
چه می‌توانم گفت؟
این‌جا مرزِ قرارِ ابلیس است
که باورِ برگشت را به‌تمامی به مسلخ می‌کشد.
این چه ستمی‌ست که از گلوی خشک یتیمان‌اش فریاد می‌شود؟
چیست این غریوِ دهشتِ نیستی که هستی از آن شرمسار است؟
ظُلمتِ جنایت از سیاهی درمی‌گذرد
و سیاست در گور شیفتگان‌اش دفن می‌شود.
کویر، کویر!
خشکیِ رنجْ تشنهٔ آب عنایتی‌ست
که قرن‌هاست از جهل و غفلت آدمیان
از خاکِ نفوس ما
دریغ گشته است.
هنوز مانده است تا حجت تیرگی بر ما تمام شود.
گاهی‌ست تا لباس آدمیٌت به‌در کنیم
و در آینه تاریخ بنگریم
حقیقت هیچِ خویش را.
بیایید تا بمیریم یک‌سر،
مگر انسان دیگری زاده شود...
تیر ماه ۱۳۹۳
/ 1 نظر / 20 بازدید
مستانه

قشنگ بود[لبخند] هر کسی باید جواب سکوتش را بدهد...