دُرّ حقیقت

بند مگشا که دل از دام تو بیرون برود

گِردِ رخسارِ مه‌ات دیده چو پَرهون برود

من و شیدایی و مستی و قلاووزیِ راه

پیرو او کیست که دلداده چو مجنون برود

بحر عشق است و در آن دُرّ حقیقت خافی

رهرو آن است پی گوهر مکنون برود

هر کسی مانده به عُجبی و جهان ساحرِ زَهْو

دل تو برگیر که زین شعبده افسون برود

عالِم از علم نه بر درگه صَفوَت گردد

گر ندید عاقبت از معرکه مغبون برود

روشنی‌ها شد و بیدار نشد خفتهٔ دم

روز شد دیده خطا کرد که شب‌گون برود

عاقلی دید مرا گفت نگه‌دار قرار

خرم آن دل که خوش آید نه محزون برود

قرعه افتاد کنون وامق از احباب آمد

ز سخن‌دانی و اِشراف خوش افزون برود

 

آذر ماه ۹۳

واژه‌ها: پَرهون: هالهٔ ماه- قلاووز: دلیل و راهنما- خافی: پوشیده و گم- مکنون: پنهان داشته‌شده- زَهْو: کبر و ناز، فخر، باطل و دروغ- صَفوَت: برگزیدگی و نُخبگی، خلوص و صفا- مغبون: زیان‌دیده- احباب: دوستان، یاران.

/ 0 نظر / 10 بازدید