گفتگوی شمسه با خمس‌الدین عطا (۱)


گفتگوی  شمسه با خمس‌الدین عطا

خمسه با پیر ندیم و یارِ چند

سوی خانه شیخ شد پیروزمند

بُد شبانگاهی و ماه‌اش قرص بدر

خمسِ دین بنشست در مجلس به صدر

هر سویی شمعی بَهیّ آویخته

نور آن با بوی عود آمیخته (بَهیّ: روشن و تابان)

رنگ‌ها از آل و آبیّ و بنفش

صحنه آذین کرده با نقشِ درفش (آل: نوعی رنگ قرمز؛ درفش: فروغ و روشنی)

آن عطا زین جمله رنگ و نقش و نور

بود مدهوش و ز غَرِّ خویش دور (۲۹۲۰) (غَرّ: غرور)

هم کناری هم نشسته شمسِ جان

از فراغ حال او مجلس تَپان (فَراغ: آسودگی خاطر و آرامش؛ تَپان: ناآرام و مضطرب)

دل شود آرام ز آرامِ دلی

گه شود ز آرام، بی‌خود مُقبلی (مُقبل: نیک‌بخت، اینجا آدمی به طور عام)

گه ز آرامِ تو دل‌ها مُقتَرِب

گه در اندیشه سر و جان مضطرب (مُقتَرِب: نزدیک به هم)

در اثر بُد خمس ز احوال فضا

هم بسی حیران ز فرمانِ قضا

بهر تفضیل و وِجاهت رفته بود

قسمت اما بر بَداهت رفته بود (۲۹۲۵) (تفضیل: برتری و فزونی؛ وِجاهت: صاحب جاه و مقام شدن)

ما به مختاری خود بی ‌شک و رِیب

دل بسی بستیم و غافل ز امرِ غیب (رِیب: شک و ظنّ)

تو نباشی قادرِ احوال خویش

قادری هرچند بر آمال خویش (قادر: در مصرع اول یعنی تقدیرکننده و در مصرع دوم به معنی توانا به‌کار رفته است)

ناگهان دستی فراسوی شهود

رانَدَت سویی که در حُکم تو بود (شهود: مقابل غیب به معنی پیدا و آشکار؛ حُکم: سرنوشت)

یک نشانی گه هویدا می‌شود

در دل و جانِ تو غوغا می‌شود

زان نشان آگه نبودی هیچ پیش

کرده است اینک تو را بی‌خود ز خویش (۲۹۳۰)

عقل تابِ این نشان‌ها نآورد

دل شناسد چیست آن، چون پی بَرَد

چون بُراده پخش ردّش هر کجا

می‌کشاند سوی خود آهن‌ربا

این بُراده بین تو چون ردّ قضا

تا رُباید بیدلی ردّ از فضا (قضا: سرنوشت؛ بیدل: شیدا و دلداده)

عشق را چون طبعِ مغناطیس بین

هر شکرطمعی نگردد انگبین (مغناطیس: آهن‌ربا؛ انگبین: عسل)

هر دلی بیدل نگردد خودبه‌خود

سِرّ غیب است و کس‌اش آگه نبُد (۲۹۳۵)

خمس اینک بشنود از شمسه ریز

کای نکومرد عالمِ اهل تمیز (ریز: مجازاً آهسته)

وصف داناییّ تو بشنیده‌ام

منت نیکان نهم بر دیده‌ام

بهر حاجت آمدی گو چیست آن؟

حرف دل با من بگو اینک عیان

گفت خمس: ای دخت پاکیزه‌خصال

آمدم راجی بَرَت بهر وصال (راجی: امیدوار)

نیز من بشنوده‌ام وصف تو را

زآن شدم مشتاق سوی این سرا (۲۹۴۰)

شاهدی و خواهمت بهر نکاح

گر بدانی عقد و پیمانم صلاح (شاهد: محبوب)

بهر کابین تو من آماده‌ام

در طلب زین شوق بس دلداده‌ام (کابین: عقد کردن)

شورِ حالم با فضا آمیخته

آتشی در جان من انگیخته (انگیختن: افروختن)

پیش از این آگه ز احوالت بُدم

چهره‌ات چون دیدم از خود بی‌خودم

عقل من زین نقشِ حُسن‌ات دنگ شد

محو این نور و نگار و رنگ شد (۲۹۴۵)

من نه آن یارم که از روی گزاف

حق کنم پوشیده در سِتر و سِجاف (سِتر و سِجاف: هر دو به معنی حجاب و پوشش)

صادقم من در دل و اقوال خود

واقفم از صحت امیال خود

دل گذارم رهن بر صدق درون

می‌تراود از دل احوال برون

گر نظر بر چشم مشتاقم کنی

نی دگر بر این دل اِرهاقم کنی (اِرهاق: تکلیف به کار مشکل)

گفت شمسه: حاجتت نیکم نمود

در سخن رای تو باریکم نمود (۲۹۵۰) (نیکم نمود: به نظرم نیک آمد: باریکم نمود: موجب دقت من شد)

شوق شیدایی شناسم در طلب

دل ز مهر و مهر از دل مُجتَلَب (مُجتَلَب: برکشیده و بیرون آمده)

همچو شمسی پرتوش همراه اوست

پرتو دل ساطع است از مهر دوست

پرتوی هم هست زاید فرّ مهر

تابشش افزون ز خورشید سپهر (فرّ: شکوه و شوکت)

شمسِ پرتوزن دلِ گوهرنَماست

پرتو خورشیدزا غایب ز ماست (گوهرنما: شبیه گوهر و جواهر، نشان‌دهندهٔ اصل و حقیقت، باطن‌نما)

آن یکی را می‌توان در خویش یافت

زان دگر بی‌تاب شد دل روی تافت (۲۹۵۵) (روی تافتن: روی برگرداندن)

آن یکی مانَد به دُرّی در صدف

آن صدف چون جسم و دل دُرِّ هدف (هدف: مقصود)

صدهزاران جسم و دُرّهاشان خفی

دُرِّ پنهان گنجِ بختِ منتفی (خَفی: پنهان؛ منتفی: نیست‌شونده)

ما ز خاکیم و به خاک اندر شویم

زنده گردیم و سوی داور شویم

زنده اینجا پیّ دُرّ و گوهرند

گه به ظاهر گه به معنی ازهرند (ازهر: روشن و درخشان، ازهر به دُرّ و گوهر ارجاع دارد)

این تعارض‌ها همه نابود شد

چون که بنده نزد ربِّ بود شد (۲۹۶۰) (بود: هستی)

فقر تو آنجا شود بابِ غَنا

مُنعمیّ‌ات می‌برد سوی فنا (باب: شایسته؛ غَنا: توانگری)

دُرّ معنی هر که دید او شد غنی

نور حُسن‌اش شد بر آن دُر مبتنی

می‌درخشد دُرّ دل در اهل حق

واسفا! کم کس بر آن شد مستحق (واسفا: وااسفا، دریغا)

کم کسی بینی نشد در بند رنگ

رنگ اینجا، گاهِ رستاخیز ننگ

عالمِ رنگ است و چشمان رنگ‌دوست

چشمِ دل بگریزد آنجا رنگ اوست (۲۹۶۵)

این نه آن رنگ است و دل ظاهرستیز

رنگْ بی‌رنگ است گاهِ رستخیز

رنگِ بی‌رنگی‌ست هم رنگِ اله

شد قُزَح چون پرده افتد، در نگاه (اله: الاه، پروردگار؛ قُزَح: رنگارنگ)

رنگِ بی‌رنگی نبیند چشمِ سر

چشمِ دل خواهد ببیند آن اثر

ای عطا! خود را به رنگ آراستم

نقش و آذین بهر خانه خواستم

تا مگر زین نقش‌ها، غافل شوی

مر مرا بی‌خود ز کار دل شوی (۲۹۷۰) (بی‌خود: غافل)

عالِمیّ‌ات خواهم اینک در سخن

روح بخشد این سخن در جان من

گو دمی زان پرتو خورشیدزا

با دم‌ات در حال ما شوری فزا

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
مسعود راستی

سلام دوست حوب من 1- آل در محل ما به رنگ صورتی اطلاق می شود . 2- آمیختگی نور با بو شگفت انگیزست . 3 - تفاوت ادراک مادی و معنوی به بارزترین وجهی نشان داده شده است . سپاس بی پایان .

مستانه

استاد خیلی ممنون قشنگ بود :) فقط من این تیکه آخرش را متوجه نشدم که چرا شمسه خودش را به رنگ آراست: ای عطا! خود را به رنگ آراستم نقش و آذین بهر خانه خواستم تا مگر زین نقش‌ها، غافل شوی مر مرا بی‌خود ز کار دل شوی

مستانه

آهااان :) من فکر کردم شمسه خودش می خواسته از این طریق خمس دیگر با او کاری نداشته باشد.