تلبیس دیو در نمایاندن خویش چون طبیب... (۱)

 

این همه حیرانی و بیم و دریغ

کی پذیرد در نظر فهم بلیغ؟ (فهمِ بلیغ: درک کامل و تمام)

حسرت دیروز خوردن باطل است

آن که بر حسرت بماند عاطل است (عاطل: بی‌بهره)

آن‌چه در پی گشته خوانیم‌اش قضا

در سبب چون بنگری شد مقتضا (مقتضا: بایسته و لازم)

جمله علت‌هاست گر بر ما فِتَد

بودنی‌ها از شدن‌ها می‌سِتَد (۳۲۹۰) (از شدن که از ممکن برمی‌خیزد، بودن یا امر واقع رخ می‌دهد. هرچه ممکن‌ها محدود شوند، حادث شدن واقعیات نیز محدود می‌شود. محدویت امکانات خود ناشی از سبب‌هایی است که ما در پدید آمدن‌شان دخیلیم.)

ما به بازاریم و در کار خرید

هرچه کالا نیکتر ارج‌اش مزید

مسگران را چشمِ زرسازی چه سود؟

گر تو زر خواهی، نظر بر مس چه بود؟ (زرساز: زرگر)

این جهان بازار کار است و اثر

گه به قدر افزون بری گه مختصر (مختصر: حقیر و بی‌ارزش)

گر فزون بردی، فزون‌اش دیده‌ای

گر نبردی، باژگون‌اش دیده‌ای

هرچه بدهندت همان بستانده‌ای

هرچه ندهندت از آن خود مانده‌ای (۳۲۹۵)

ارج‌هایت گشت در بازار ارج

مختصرهایت نهانْ محفوظ درج

توشه هرچ اندوختی مرقوم شد

سرنوشت‌ات زان رقم محتوم شد (رقم: نشان و کتابت)

این جهان بهر تو شد سرمایه‌ای

هر زمان در آن ببینی آیه‌ای

راه بر تو، تو به ره، آیاتْ پیش

در تعامل این همه در گشتِ خویش

طُرفه‌ای مانَد چنین، کز زادِ راه

بس گدا گشتند و اندک پادشاه (۳۳۰۰) (طُرفه: امر عجیب؛ زاد: توشه)

عاملی تو تا چه معلول آیدت

نزد حق زین ره چه مقبول آیدت

کس برون زین صحنه بختِ خود نجُست

حُکم بر خود دار و کن از خویش مُست (مُست: گِله و شکایت)

گر به سِحر افسون شدی شهرازِ جان

خود در آن پندی‌ست پر راز و نشان (جان: عزیز)

جمله این صحنه چو بر ثبت است و محو

کیشِ بد امحاء نما، به دار نحو (به: بهتر؛ نحو: طریق و منش)

گویی این بشنید مِهراز از درون

قلبِ او شد بهر مَخلَص رهنمون (۳۳۰۵) (مَخلص: رهایی)

در بدِ ایام گامِ نیک زن

نورِ حکمت بر شب تاریک زن

تلبیس دیو در نمایاندن خویش چون طبیب نزد پادشاه مَروْ

آن مبدَّل دیو صورت چون حکیم

شد به دیوان سوی سلطانِ فخیم (فخیم: بزرگ و بزرگ‌منش)

گفت با شه من شنیدستم ز دور

ناخوش آمد حال بر تو چیره‌پور (چیره‌پور: پسر دلیر و دلاور)

حکمت من هست آوازه به دهر

تجربه‌کارم بگردم شهرشهر (تجربه‌کار: کارآزموده و دنیادیده)

گر بخواهی خدمت آرم در شفا

مر طبیبان راست عزّت در وفا (۳۳۱۰)

گفت شه: اهل کجایی ای طبیب؟

گفت: آیم از خُتن شاهِ نجیب! (نجیب: گرامی‌سرشت و جوانمرد)

گفت: گر فرصت بدانی مُغتنم

بی‌نیازت‌ات از زر و دولت کنم

گر ندانی، سوی بیراهه روی

جانِ تو گیرم جهنم می‌شوی

گفت: من را هیچ از جان باک نیست

جان فدا باید، هر آنکْ دل‌پاک نیست

پس اجازت داد او را شه ز تُش

تا به درمان او کند مِهداد خوش (۳۳۱۵) (تُش: غم و اضطراب فراوان)

چون به نزد شه‌نژاد مَرو شد

از قد و بالای او در غروْ شد (غَروْ: شگفت)

پیلتن بود او جوانی مُنتجَب

مرد و زن از هیبت او در عجب (مُنتجَب: برگزیده)

لیک اینک گوشه‌ای بنشسته گیج

چهره رنجور است و دیده غرقِ سیج (سیج: رنج و محنت)

دید ناگه آن طبیب دیوخو

زان نظر شد در دمی اندیشه‌جو

چشم‌ها و هیئت او در نظر

بُد نشانی در نگاهِ مُحتذَر (۳۳۲۰) (مُحتذَر: هشیار و آگاه)

آن چه بود اینک نماید آشنا؟

خاطر تاریک را دِه روشنا!

این نگاه و منظر و چهر و مثال

بس شناسا می‌نماید در خیال (مثال: تصویر)

ذهن اما پاک بود از واقعه

زان چه بگذشته ز عیش و فاقعه (عیش و فاقعه: خوشی و محنت)

او ندیده دیو در آن اتفاق

در شباهت بُد غزالان را وفاق (وِفاق: سازگاری و هم‌سنخی)

آهوان چهره ز خود انگاشتند

چهره اما با فسون بنگاشتند (۳۳۲۵) (نگاشتن: نقش کردن، صورت بخشیدن)

هر کسی ردّی ز خویش‌اش داشتی

هم اثر از دیوِ بد برداشتی

هم‌چو طفلی کو یکی باشد جدا

از اَب و اُمّ بین در او صدها ادا (اَب و اُمّ: پدر و مادر؛ ادا: رمز و اشاره)

نزد خویش‌اش او یگانه آدمی‌ست

با عزیزانش موَصَّل عالمی‌ست (مُوصَّل: پیوسته و متصل)

هم چنین بین چهرهٔ نیکو و بد

نیک و بد را دارد او در کالبد

آزموده باشد ار چشم تو بس

اصل کس بینی به چهر مُلتبَس (۳۳۳۰) (مُلتبَس: پوشیده‌شده)

چهره خود گویا ز اصل است و سرشت

دهر بر یک صدق و دیگر شرّ نِهِشت (نِهِشتن: نهادن و نشاندن)

چهره چون گل گر جمیل است و لطیف

خارِ او را هم ببین، خارِ اَلیف (اَلیف: همدم و دوست)

سگ اگر بدمنظر است و زشت‌رو

در وفاداری نیابی هم‌چو او

چشمِ سگ بر صدق او باشد گواه

منظرِ گل جاذبِ خارِ گناه (گل منظره‌ای دارد که نگاه گناهکار را به‌واسطهٔ صورت خوش خویش چون خاری که در کنار دارد جذب می‌کند.)

چهرهٔ زیبا همان زیباست داغ

در تو از حُسنِ نظر دارد سراغ (۳۳۳۵) (داغ: مُهر و نشانه)

در فسونِ چشمِ شهرازِ غزال

چشمِ شیطان بُد نهان بهر اِزال (اِزال: دور کردن)

دید مِهداد آن نشانِ سِرّ به‌چشم

رفته در او لیک اینک یادِ وَشم (وَشم: نشان و علامت)

/ 1 نظر / 31 بازدید
سره

سلام سال نو مبارک چه زیباست.