فروزان شدن مهر مِهداد در دلِ مِهراز

فروزان شدن مهر مِهداد در دلِ مِهراز

دیو پس بگریخت زان شهر و دیار

از غیاب‌اش گشت حیران شهریار

آن چه بود آن آمدن؟ این رفت چه؟

گر نیاید باز پیرِ زفت چه؟ (زفت: والامقام)

هم بسی شهزاده بود آسیمه‌سر

جانِ او بفسرده بی او چون هَسَر (۳۹۷۵) (هَسَر: آب یخ‌زده)

دیو بود، اما رفیق‌اش داشتی

آتشی بود او که آب انگاشتی

هیچ دیدی آبِ آتش‌ذات را؟

آن مُحی باشد همه آفات را (مُحی: زنده‌کننده)

می‌نماید بر تو آبِ خوش‌گوار

می‌بسوزاند درونت شعله‌وار

آب گه عشق است در رخسار و روی

گه چو محبوبی خلیل و نیک‌خوی (خلیل: دوست صادق و بی‌غش)

گه چو لطف است و نهانش پرجفا

گه نکوخواه است، بددل در قفا (۳۹۸۰)

چون گلی گه نقش‌هایش هوشبر

خارِ زهرش زیرِ نقشِ نوشبر (نوشبر: انگبین و شهد)

آب‌های ناجع اما آتشین

کرده بس دل‌های سودایی حزین (ناجِع: گوارا)

آن نه هر آتش که جان را سوختی

آتش عشق و وفا افروختی

آتشی باشد گلستانی شود

آتشی باشد غمستانی شود (غمستان: غمکده، جای غم و اندوه)

آتشی صد گل در آن چون گلشنی

آتشی از خار و خَس در گلخنی (۳۹۸۵) (گُلخن: آتشگاه حمام)

آتشی باشد که دل پرشور کرد

آتشی باشد که جان مهجور کرد

آبِ آتش‌ذات آن نارِ خس است

زان دل و جان تو بی یار و کس است

همچو تیزابی‌ست کآید ز آسمان

گرچه باران است می‌سوزاند جهان (تیزاب: اسید)

دیو چون رفت از حریم بارگاه

در اَسَف گشتند شهزادان و شاه

بُد بسی مِهداد مغموم و خَمود

زانکه رفته از بَرَش پیرِ عمود (۳۹۹۰) (خَمود: افسرده؛ عمود: اینجا مهتر و پیشوا)

دل فسرده همچو هامونِ هَشیم

مانده در تقدیر، مقهور و غَشیم (هَشیم: خشک؛ غَشیم: گول‌خورده)

آن‌که بپذیرد شکست‌اش پیش‌پیش

رنجِ بنهفته بَرَد از پیش بیش

لیک این‌جا هم خدایی بر سر است

گر بخواهد خاک نزدش کوثر است (کوثر: نهر بهشتی)

پس در این تقدیر بودش شه‌نژاد

تا ببیند روز یاریّ و وِداد (وِداد: دوستی و محبت)

زان دگر سو هم رسید آن شَهْم جِیش

تا بگرداند ز دیو ایامِ عیش (۳۹۹۵) (شَهْم: تیزدل و چابک؛ جِیش: لشکر؛ عِیش: شادمانی)

دید چون شَهداد نزدش شاهِ مَروْ

بست آذین بام و تخت و سِدر و سَرو (تخت: پیشگاه پادشاه؛ سِدر: درخت کُنار)

از تبیره شهر آمد در خروش

شهر شد پر رنگ و نقش و بزم‌پوش (تَبیره: طبل و دهل)

هفت روز و هفت شب در عیش و سور

دردمیدند مردمان در نای و صور (سور: جشن؛ صور: نای و ناقور)

چون بخوابید آن همه شور و نشاط

جلوه‌گر شد حالِ یارِ در خُباط (خُباط: شوریده‌مغزی، سرگشتگی)

حال شهزاده ز غم بدتر شده

محوِ دیوِ خاطی خودسر شده (۴۰۰۰) (خاطی: خطاکار)

از سبب شَهداد پرسش‌ها بکرد

هم بشد مِهراز درمان‌جوی درد

هیچ بر آن حال کس چاره ندید

روزگاری نک گذشته بس مدید (مَدید: طولانی)

بر علاج درد کوشیدن رواست

در دلِ مِهراز لیک شوری بپاست

ازدمی چون دید او مِهداد را

داد از کف جمله هوش و یاد را

او پی یاریگری اینجا شده

خود مددجو نک پی مَلجا شده (۴۰۰۵) (مَلجا: پناهگاه)

مهرِ مِهداد آن رشیدِ سروقد

شد فروزان در دل او چون وَقَد (وَقَد: آتش)

حال او را دید گُلرامِ ندیم

خاطرش آمد ز گفتِ آن حکیم

در خُتَن بُد فارضی فرزانه‌ای

کو بشارت داد از جانانه‌ای (فارِض: پیر؛ جانانه: دلدار و عزیز)

گفت آید سوی ما از سیستان

شه‌نژادی تا بیابد دلسِتان (دلسِتان: معشوق و محبوب)

آن زمان آن عشق ناپیدا بُدی

بی‌خبر شهدخت از شیدا بُدی (۴۰۱۰)

در پی خواهر شدی او والسّلام

کی بدانستی حدیثِ دل تمام؟

نک که قصه سر شُد آمد دلسِتان

شد هویدا حکمت این داستان

/ 3 نظر / 37 بازدید
حمید خان

هر بار این شعر ها رو میبینم یاد صدها سال پیش می افتم حالا منظور از ها همون 5 6 7 ممنون

حمید خان

استاد عزیز جسارت نکردم اتفاقا گذشته ها خیلی بهتر و دقیق به مسائل روزگار نگاه میکردند ای کاش میتونستیم بیشتر درکش کنیم منظورم از 5 6 7 همون قرنهای پنجم و ششم و هفتم بود

سره

سلام من داستان را پی‌گیر بوده‌ام. خیلی خوب است. برخی جاهایش به آدم‌ها نوک می‌زند و عالی‌ست. آن‌که بپذیرد شکست‌اش پیش‌پیش رنجِ بنهفته بَرَد از پیش بیش