سراب

 

این ره که سپردی خطا بود خطا بود

عهدی که شکستی نه‌روا بود جفا بود

ما را چه گنه بود که خاموش بُریدی

لب گر نگشودم ز وفا بود وفا بود

در من همه اندیشه که صیدم نگریزد

افسوس که چون مرغ هوا بود هوا بود

عشقی که رقیبان بنمودند سرابی‌ست

دامی که نهادند بلا بود بلا بود

یاد آر که شامی سخن از سرّ بقا شد

آن سرّ ز ازل بحر لِقا بود فنا بود

هرکس به‌طریقی بگریزد ز عطایی

تا هست چه داند چه عطا بود چه‌ها بود؟

وامق به ستمکار دل خویش تو مسپار

آن یارِ گرفتار کجا بود کجا بود؟

خرداد ۹۳

/ 3 نظر / 14 بازدید
حمیدرضا

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش...

نیما

سلام شعر بسیار دلنشینی بود منو یاد شعر فروغی بسطامی انداخت: هر چه کردم به ره عشق وفا بود، وفا وانچه ديدم به مکافات جفا بود ، جفا شربت من ز کف يار الم بود، الم قسمت من ز در دوست بلا بود، بلا سکه عشق زدن محض غلط بود ، غلط عاشق ترک شدن عين خطا بود، خطا يار خوبان ستم پيشه گران بود ، گران کار عشاق جگر خسته دعا بود، دعا ....

حرف های یک دوست

عمر که بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر هر که جز عاشقان ماهی بی‌آب دان مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت برگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر