پندهای هفت‌گانهٔ پیر برای رهایی (ادامه)

 

بند سیّم قدرت است در عام و خاص

هرکه در دام‌اش فتد رفت‌اش خلاص

آدمی را نیست ظرفِ زورِ بیش

گم شود در ظنّ استیلای خویش

چند روزی گر ببیند خویشْ سَر

می‌نماند در وی از نیکی اثر (سَر: سرآمد)

زورمندی غَرّه می‌دارد تو را

مر تو را در بند دارد در هوا (غَرّه: گستاخ و مغرور)

بَد هوایی باشد استیلای نفس

می‌بسوزاند نَفَس از تابِ تَفس (۴۲۴۵) (نَفَس: حیات و زندگانی؛ تابِ تَفس: شدت گرما و سوزش)

ذره ذره در تو کاهد روشنی

تیرگی زاید درون‌ات بَرتَنی (بَرتَنی: غرور و کبر)

پس نخست این باشد از ظلم‌ات بکاه

تا میارد مر تو را افسوس و آه (ظلم‌ات یا ظلمت! الله اعلم!)

عدل بر جان‌ها بگستر جاودان

تا مُعِزّ گردی ز خویش‌ات در روان

گر نباشد داد رفت‌اش هم‌سری

حق نتابد شیوهٔ زورآوری (هم‌سری: تساوی و برابری)

عادلی در خوی سهل است و صلاح

تا بیابی زین دو مفتاحَ فلاح (۴۲۵۰) (فلاح: رستگاری)

بی ‌رَسَن در چاهِ نفس اندر مشو

یک چَه است و صد چَه اندر، چاهِ نو

هیچ ما را نیست چاره زین چَهان

در چَه‌ایم ما جمله از مکر جهان

ذات ما شد زاده اسپید از الست

اندک اندک تیرگی بر آن نشست

هر یکی آن تیرگی چاهی‌ست ژرف

زان سیه شد سیمگون ذاتِ چو برف

مدعی گوید من از چاهم بَری

این همه پوچ است و حرف سرسری (۴۲۵۵)

نقدِ عالم آن‌که شد حاصل ازو

ریسمانِ رَستن آوردت نکو

تا به چاهی و تو را رَستن رجاست

جانِ تو از تاری و خواری جداست

پس دگر منگر که در چاهی شدی

می‌نگر از چَه کجا راهی شدی

صدق و مهرت شد رسن‌های ستبر

هم از این بین عزت و اخلاص و صبر

در امانت کوش و پیمان‌دار باش

گاهِ سختی دستگیر یار باش (۴۲۶۰)

این رسن‌ها جمله از نور آمدند

چون فروغی در دل کور آمدند

تا نبُرّی بند استخلاص را

برنبندی دیدهٔ اخلاص را (استخلاص: رهایی)

پس بدان گر بند باشد بهر دام

بندهایی هست هم بهر دوام

زَلّتی گر زیر آرد قدر تو

صد رسن از چَه برآرد بدر تو (زَلَّت: لغزش و خطا؛ بدر: ماه کامل)

یک به‌زیر آرد، دگرها رفع‌جو

یک گزند آرد، دگرها دفع‌جو (۴۲۶۵) (رفع‌جو: ترقی‌خواه)

هریکی را هست ماهی، بل بسی

زان بجوید آفتابش هرکسی

اصل مَه در آسمان اما به زیر

صد نما از ماهِ حُسنِ مستنیر (مُستنیر: نورجوینده، روشن)

یک حقیقت آن دگر صورت شدند

باز از صورت سوی سیرت شدند

خوش نگاهی دیده سوی راه را

بازتاب جلوه‌های ماه را (سو: روشنایی)

در شبِ تیره خود او بنمایدت

چون که روز آید نه در چشم آیدت (۴۲۷۰)

روزها هنگامِ شمسِ دولت‌اند

جمله شب‌ها پاکبازِ طلعت‌اند (طلعت: طلوع)

می‌نماید مر تو را مهتاب رو

در سماء در برکه در ره سو به‌سو

این کثیرِ نقش‌های سیمگون

سوی اصلی می‌شوندت رهنمون

اصلْ آن ماهِ کثیرالنقش نیست

آفتابِ تک مثالِ روشنی‌ست (مثال: تصویر، نقش)

آفتاب است آن‌که بی‌نقشی نمود

از ازل جز او دگر نقشی نبود (۴۲۷۵)

عکس آن بر هیچ لوحی نیست فاش

اصل نور است و نه در او انتقاش (انتقاش: نقش پذیرفتن)

جز مگر در دل زند او نقشِ مهر

نقش نه، معنیّ خورشیدِ سپهر

نقش‌ها در چشم و در دل نکته‌ها

شد فزون زین نکته‌ها آمُخته‌ها

بازگردم نک به هفتم پند پاک

این جهان نی تیره است نی تابناک

حق در آن نی روشن است چون آفتاب

نی در آن بی‌پرده باطل بی‌حجاب (۴۲۸۰)

ما نه در روزیم و روز ما عیان

ما نه در شامیم و شب‌هامان نهان

ما نه بیداریم و هشیار تمام

ما نه در خوابیم و مدهوش مُدام

روزگار ما مثال عالمی‌ست

کاندر آن دل چون کلاف درهمی‌ست

دل نببیند چون، چه  امّید از بَصَر؟

دل نکاود چون، چه بیند چشم سر؟

آن نه آن نفی است نفی ریشه‌ها

نفی باریکی‌ست در اندیشه‌ها (۴۲۸۵) (باریکی: دقت و ظرافت)

پرده بر باطل فتد از کینِ دل

در نظر حق گه مُعزّ است گه مُذِل (مُعِزّ: عزت‌بخش؛ مُذِلّ: خوارکننده؛ هر دو از صفات باری‌تعالی)

او یکی هست و به چشم ما جَزیل

عقل ماند تا کدام است آن فَضیل (جَزیل: بسیار و کثیر؛ فَضیل: دارای برتری)

 

 

/ 0 نظر / 27 بازدید