تلبیس دیو در نمایاندن خویش چون طبیب... (۲)

 

دیو با او کرد خوشخویی تمام

گشت مِهداد از سلوکِ دیو رام

شد چو ایامی از آن دیدار طی

دیو گشت ارزنده‌شأن و نیک‌پی (نیک‌پی: خوش‌قدم و بامیمنت)

ذهن بیمار جوان درمان نشد

بازگشت اما در او شور و اَشُدّ (۳۳۴۰) (اَشُدّ: قوّت و توانایی)

نزد مِهداد آن بلیس آمد اَنیس

همرهش شد گاهِ خشنودی و ریس (ریس: قهر و غَضَب)

زین سبب شه بر حضورش تاب کرد

هم لحاظِ صحبت و آداب کرد (صحبت: هم‌نشینی و مجالست)

دیو را اما خیالِ شوم بود

در سِگالِ فتنه‌ای مکتوم بود (سِگال: اندیشه؛ مَکتوم: پنهان)

داشت در سر چون که محمل شد پدید

در عمل آرد نهان فکرِ پلید (مَحمِل: اعتماد)

بر وثوق راعیان کوشد فزون

وعده سر آمد، کند تخت واژگون (۳۳۴۵) (راعی: حاکم و والی)

شورشِ این بر سرِ آن ساده است

نفسِ سرکش بر بَطَر آماده است (بَطَر: گردن‌کشی)

حُبّ نفس از خویش می‌سازد صنم

دیگران نزد صنم هم‌چون غَنَم (صَنَم: بت؛ غَنَم: گله گوسفند)

گوسپند ار ذبح گردانی چه غم؟

او حقیر است و تو خویشِ محترم

احترام بس کسان در کوچکی‌ست

تو بزرگی، دیگری در کودکی‌ست

گر صغیراحوال نابیند غَرور

او نبیند خویش را برتر ز هور (۳۳۵۰) (غَرور: کنایه از نفس فریبنده؛ هور: خورشید و آفتاب)

این همه ظنّ است و کوچک فهم توست

حَقر و حُرمت جملگی در وهمِ توست (حَقر: کوچکی و حقارت)

هر کسی را زین ضرر سهمی فتاد

چون که برتر دید خویش‌اش در نهاد

بر چنین آفت ولی ناید مُقرّ

خویش را برتر مبین ای مُحتقِر! (مُقِرّ: اقرارکننده؛ مُحتَقِر: کسی که دیگران را خوار می‌شمرد)

زین سبب فرمود بر ایثار ربّ

تا شوی از حبسِ نفس‌ات در هَرَب (هَرَب: گریز)

در خیال‌ات خویش محور دیده‌ای

در قضاء پیوسته داور دیده‌ای (۳۳۵۵) (قضاء: قضاوت)

آنچه بستاندی تو بهر خویش بود

آنچه بخشیدی کلامِ نیش بود

مردمِ چشم تو چون غربال شد

هرچه زان نگذشت چَه در چال شد (مردم: مردمک)

آن چَهِ ظنّ است ای گم‌گشته‌سر

کرده مدفون در تو حق را سربه‌سر (سربه‌سر: سرتاسر)

گر دهی تخفیف آن غلبیر را

در درون بینی فروغ ویر را (غَلبیر: غربال؛ ویر: فهم و ادراک)

روزنه بر دخلِ شیطان است این

چشم غلبیری که خود بیند یقین (۳۳۶۰)

جز گمان‌اش هیچ از آن نگذرد

زین نگاهش دیو شومی آورد

فرصت اما تنگ باشد بر بلیس

خیر در راه است نک، خیرِ خَمیس (خَمیس: لشکری با پنج رکن)

 

در باب ارکان پنجگانهٔ خیر و فضیلت

رُکن اول زان مُخَمّس خِبرَت است

عالَم از این آگهی در حیرت است (مُخَمَّس: پنجگانه، پنج‌تایی؛ خِبرَت: آگاهی و بصیرت)

عقل باید تا بسنجد آزمون

تا تو را بر نیک گردد رهنمون

در درونِ نیک هم بد در سِجاف

نیکی آغاز است و آید انحراف (۳۳۶۵) (سِجاف: پرده و حجاب)

هم‌چو آدم کو به حق واصی شدی

شرّ بدو بنمود ربّ، عاصی شدی (واصی: متصل و پیوسته)

عقل منطق بیند و فرمان دهد

منطقی گه حکمِ نامیزان دهد

گشت اینجا دل ملاکِ راستی

سوی دل رو تا نگیری کاستی

لازم است عقل و کفایت‌بخش دل

آگهی زین راه گردد مشتمِل (مُشتمِل: فراگیرنده)

آن دلِ روشن که هم حسّ است و هوش

نه فسرده‌قلبِ تاریک و خموش (۳۳۷۰)

آن دلی که در شب‌ات روشْنا دهد

بر زمان و زندگی معنا دهد

 

/ 0 نظر / 34 بازدید