روی نمودن مِهراز سوی قلعه...

روی نمودنِ مِهراز سوی قلعه و بفریفتن کاهنِ افسون‌کار

دید نامه شه‌نژاد و شد خبر

نک به دام افتاده یارِ راهبر

پوستین بر تن بکرد و تن فشرد

تا عقاب او را به‌سوی قلعه بُرد

بر همان سروِ بلند آمد فرود

دید او هم آن‌چه یارش دیده بود (۳۵۵۵)

قلعه نه، بل بود جایی پرکتاب

امن در دیده مکانش، نی مَهاب (مَهاب: جای ترسناک)

بود واضح دیگر این ظاهر خطاست

بهر مکر است و همه دامِ بلاست

در خفا گُلرام در بندِ غَشوم

لب فروبسته غمین زین عَرضِ شوم (غَشوم: ستمکار؛ عَرض: پیش آمدن، اینجا یعنی پیشامد)

دیده بود او پیشْ مکرِ واشیان

بُد پشیمان کرده کار ناشیان (واشی: دروغگو)

گر بدیدی مکر و دَستانِ حریف

چون ندیدی خُبثِ دستانِ کثیف؟ (۳۵۶۰) (دَستان: در مصرع اول به معنی مکر و حیله و در مصرع دوم جمع دست است)

هر کتابی چون گلی باشد به باغ

باغ دیدی، باغبان را کن سراغ

تا بدانی هست آیا باغ اصل

یا یکی راغ است آن بگذشته فصل؟ (راغ: متضاد باغ، صحرا و مَرغزار)

گل در آن چون است و خارش چون بُوَد

نَکهَت‌اش ناب است یا افسون بُوَد؟ (نَکهَت: بوی خوش)

باغبانِ بوستان‌های وَلا

کی کند باغی به راغی مبتلا؟ (وَلا: دوستی و محبت)

گفت بینی ژرفْ پیدا و نهان

تا نگردی خیره بر کار جهان (۳۵۶۵) (خیره: حیران و سرگشته)

تا مگر ورزیده گردی در نظر

از نظر بر رویه باشی برحَذَر (رویه: ظاهر)

اصل بنمودت که دریابی اصیل

فصل بنمودت که درخواهی وصیل (درخواستن: طلب کردن؛ وَصیل: دوست)

فصل‌ها خود بهر عبرت آمدند

در تغَیُّر بهر خِبرت آمدند (تغَیُّر: دگرگونی؛ خِبرت: آگاهی و بصیرت)

هر یکی زان یک جدا و متّصل

همچو یاری همره و گه مُنفصل

گر نماند بوستانِ آبسال

هم نماند سردْ عالم در خصال (۳۵۷۰) (آبسال: بهار)

زندگی گه وقت نیکو کِشتن است

گه زَمَهریر است و وقت هِشتن است (زَمَهریر: سرمای سخت؛ هِشتن: رها کردن)

گه به بیرون بهر ورزیدن شوی

گه بمانی غرقِ برزیدن شوی (ورزیدن: کوشیدن و جهد کردن؛ بَرزیدن: توجه و مراقبت کردن)

دِی بیافروزی تو نارِ اندرون

تیر سوزاند تو را نارِ برون (نار: آتش)

آتشِ تو گاه یار جان شود

در برون چون شد شرر، خُسران شود

رنگ آمیزی جهان گه چون خزان

سائری چون باد پاییزی وزان (۳۵۷۵) (سائر: رَوَنده، در سیر و حرکت)

گه دمادم در تَغیُّر چون بهار

گه چو مهری معتدل لیل و نَهار

خوی عالم بنگر ای اندیشه‌ساز

تا بگردی خوگرِ ادراک و راز (خوگر: مأنوس)

پس یکی رُقعه نوشت از سوی دیو

تا کند مِهرازْ زاهد خامِ ریو (ریو: مکر)

گفت: آید دختری از سوی من

دارد او از من نشانِ اهرمن

قاصدش هست آن عقابِ پَرسپید

در پی او کن روان دُختِ عَنید (۳۵۸۰) (عَنید: ستیزه‌گر)

چند روزی بهر حَزم آورد تاب

سوی کاهن پس فرستاد آن عقاب

کاهن از استاد چون دید آن پیام

چشم در ره شد پی دختِ گرام

دید مِهراز و بر این باور که اوست

حامل پیغام و وحی از سوی دوست

خواند او را نزد خویش اندر کِنِشت

بس عزیزش داشت آن خافی‌سرشت (کنِشت: معبد و دِیر؛ خافی‌سرشت: پوشیده‌باطن، دو رو)

گفت با او: کیستی ای محترم؟

گفت: حورالعینی از باغ اِرَم (۳۵۸۵) (حورالعین: زن سپیدپوست سیاه چشم؛ باغ اِرَم: باغی که شدّاد پسر عاد در زمان داود پیامبر به تقلید از بهشت ساخت و دعوی خدایی کرد)

گفت: نشانت چیست از سالار ما؟

گفت: علمِ او تو ای هوش‌آزما!

گفت: پس زان علم بنمایم نشان

گفت: این سهل است بر لولی‌وَشان! (لولی‌وَش: نازک‌طبع)

هیچ دِیری دیده‌ای با کرکسی؟

مظهر خوف است نزد هر کسی

در نما باشد که بفریبی اُناس

نی بیاندازی دل و جان در هراس (نَما: ظاهر؛ اُناس: مردمان)

معبد است این‌جا و دیوانِ دیار

لاشخورها را چه حاجت بهر کار؟ (۳۵۹۰)

هست هُما این‌جا به‌کارت مقتضی

دوره بر این کرکسان شد مُنقضی (هُما: مرغ سعادت، مرغ استخوان‌خوار از تیره کرکسان)

جلوه بر لوث و وَژَن دارد رَخَم

هوشش اندک گرچه جسم‌اش هست ضَخَم (وَژَن: آلودگی و کثافت؛ رَخَم: کرکس؛ ضَخَم: کلفت و ضخیم)

هم هما باهیبت و پرشوکت است

هم دلیر و تیز گاهِ صولت است (صولت: حمله)

هم ز رادان برده عِرض و حیثیت

هم شده پرداخته هم تربیت (راد: جوانمرد؛ عِرض: شرف و اعتبار)

او نشانِ فَرّگی دارد به سر

چون ز تهذیبِ شهان دیده اثر (۳۵۹۵) (فَرگی: فره+گی: عظمت و شکوه؛ تهذیب: اصلاح و تربیت)

 گفت: ما را نیک گفتی ای فرید!

این ز خوی لعنِ ما آمد پدید (فرید: یگانه، بی‌همتا)

گر یکی نازک‌خیالی چون تو بود

این ظرافت در نظرمان می‌نمود

جمله کرکس‌ها رها سازم کنون

صد هما آموزم از بهر فسون (فُسون: افسون‌گری)

جز یکی کرکس که از دیگر سواست

مرغ محبوبِ حریمِ پیشواست

گفت مِهراز: این عقابِ رهنمای

بی‌درنگ یابد بسی زُبده همای (۳۶۰۰)

لیک با خود گفت: کوری ای غَوی!

کی هما آموزد از تو کژروی؟ (غَوی: گمراه)

هرکه در خون از بزرگی بهره بُرد

نزد بد بنشست گر هم، زَهره بُرد (زَهره بردن: در دل کسی خوف و بیم ایجاد کردن)

داد دستوری عقاب اسپید را

از هُمایان چند آرد در سرا

کرکسان آزاد گشتند زان محیط

بی‌خبر با اوست نک کاهنْ خَلیط (خَلیط: شریک)

مرد اگر ابلیس هم باشد به‌ذات

خود فسون گردد به مکرِ مُحسَنات (۳۶۰۵) (مُحسَنات: زنان خوش‌صورت و پاکدامن)

تو مَدان کاین مکر خاصِ دشمن است

اصلِ حکمت حیله بر اهریمن است

بحر حیرانی‌ست این دارِ فنا

غرقِ آن گردی ندانی آشنا (آشنا: شنا کردن)

 

/ 8 نظر / 31 بازدید
مستانه

این جور سروده هاتونو از اول داستان بخونم بهتره یا از همین جا هم شروع کنم خوبه؟

سره

[گل] عالی‌ست.

سلام

بسیار داستان زیبایی است. افسونگری از روی خرد و دانایی... منتظرم ببینم چه در سر دارد مهراز و چگونه بت شکنی می‌کند. کاش دوستان در مورد بتی که نشان داده اید نظر دهند. من این استعاره را خیلی دوست داشتم. ما گاهی خواندن نوشته های کم مایه مشغولمان می‌ کند و غره می‌شویم به خواندنهایمان و گاهی همه کتابهای نغز را خوانده ایم یا در کتابخانه نگه می داریم و در هر بحثی ادعای این داریم که از گفتار بزرگان با خبریم اما نگاهمان از ژرف بینی عاری است. در هر دو حال بتی پرورده ایم از کتابخانه و ذهن کتابخوان. سپاس

مسعود راستی

سلام دوست حکیم من . در بیت 3595 فره گی علی القاعده باید فرگی نوشته شود . از قضا سال گذشته معلم دوران نوجوانی ام را پس از چهل سال ، آنسوی آبها یافتم ( قطعه راجع به مسجد سلیمان ازوست ) و برایم گفت" های غیر ملفوظ " در آخر کلمات فارسی در زبانهای ایرانی قدیم گ بوده پس در جمع می شود مثلا" بیگانگان و یا در ترکیب نسبی می شود بیگانگی . بالاخره غیبت مان را باید موجه کنیم نه؟ سلام گرامی درآخرین سلام خود مطلبی به غایت زیبا دارند که هنوز حلاوت آن با من است. سپاس ویژه دارم.

سلام

سلام به استاد بزرگوار بله بخشی از توضیحاتی که آوردهام شما قبلا لطف کرده بودید برایم شرح داده بودید. ان شاءالله که در ادامه چنین نباشد. خالصانه منتظر ادامه داستان هستیم. جناب راستی بزرگوار خیلی لطف دارید و خوشحالم که هستید.

مسعود راستی

سلام بر صاحب کرام این خوان نعمت از پاسخ مجدد شما به سلام گرامی بسیار به وجد آمدم ازین باب که چه رزقی مقرر شده و چه نعمتی ازین برتر برای من و ما که چنین سخنان نغز و حکمت آموز را بشنویم . جسارت است اگر بخواهم آن جملات را بر تارک این صفحه بیاویزید اما بواقع سزاوارست .

مستانه

خب اگر چه دیر اومدم، ولی بالاخره اومدم! سلام [لبخند] چقدر قشنگ اون باغه را به تصویر کشیدید، گفتید که آدم وقتی می خواد وارد یه باغ بشه، اول بره ببینه اون همه زیبایی و خوشی، آیا اصل هست، آیا اصالت داره، ایا بوهای خوشش واقعی هستند، خالص هستند، یا فریبند و سرابند... و یه باغبان دوستی و محبت کی حاضره که بزنه اون خوبی ها و خوشی ها را نابود کنه... آدم به ظاهر چیزها نگاه نکنه... اتفاقا همین اخیرا داشتم به این قضیه فکر می کردم! که آدم یه وقتایی باید خوب دونه بکاره و تلاش کنه گاهی هم باید رها کنه، رکود و سرما را تحمل کنه. یا همون نقل تابستون و زمستون، زمستون فرصتیه که آدم به کنجی بخزه و به خاطر سرما گوشه ای بره، این طوری برای خودش وقت بیشتری داره، تابستون هم به خاطر گرما، جوشش داره و از درون به بیرون میاد [لبخند] و دیگه این که خوی عالم را دریابیم، ازش درس بگیریم برای بقیه زندگی... قشنگ بود :) بحثی هم که با خانم سلام کردید موافقم، انگار همه چی این جوری شده این روزا، گرایش ها به ظواهره تا باطن هر چیزی. اونقدر هم زیادن که همه ی ما به طور ناخودآگاه درگیرش هستیم. کاری که خالص و بی ریا و بی شرک باشه هم خیلی کمه، هم خیلی سخ

مستانه

سلااام اون تیکه آخرش فقط یه "ته" هستش که کلمه را کامل میکنه و میشه "سخته". خواهش می کنم. خیلی ممنون، به شما پدر مهربان دلسوز [لبخند]