قدح او

 

داد مرا شب قدحی او به‌دست

بادهٔ آن ناب و من از باده مست

غُلغُله افتاد و جهان تیره شد

باد زد و آن قدحم را شکست

هیچ نیاسودم از آن وقت هیچ

دل نتوان زان مِی و ساقی گسست

آه که این چرخ سراسر جفاست

طَرفِ کرم کس ز فلک برنبست

هرچه برد هوشِ من از سر رواست

بی مِی و مُستار دلم شد تبست

ساغر و ساقیّ و شبی تابناک

آوَرَدم یاد ز شامِ الست

وامق از آن جُست و ندیدش دگر

گوی مرا گر خبری زان‌ت هست

 

اردیبهشت ۹۳

/ 4 نظر / 27 بازدید
م. ط.

ابیات زیرین، از حکایت "جوان و زخم سنگ منجنیق"، الهی‌نامه عطار، انتخاب شده اند: چه دانی تو که مردان در چه دردند؟ ولی دانند درد آن‌ها که مردند اگر دردِ مرا دانی دوایی بِکُن، ور نه برو بنشین به جایی نصیب من چو ماهم زیرِ میغ است دریغ است ودریغ است و دریغ است مرا صد گونه اندوه است اینجا که هر یک مه زِ صد کوه است اینجا اگر من قصّهٔ اندوه گویم بَرِ دریا و پیش کوه گویم شود چون سنگ کُه، دریا زِ اندوه چو دریا اشک گردد جملهٔ کوه چنین نقلِ درست آمد در اخبار که هر روزی که صبح آید پدیدار میان چار رکن و هفت دایر شود هفتاد میغ از غیب ظاهر هر آن دل کو زِ حق اندوه دارد زِ شصت و نُه بر او اندوه بارد ولی هر دل که از حق باشدش صبر همه شادی بر او بارد به یک ابر

مانی

بسیار زیبا بود استاد. اردیبهشت، ماهِ همین یاد آوری هاست :)

مستانه

حالا من که در مقایسه با شما خیلی کمتر تجربه دارم، ولی یه وقتایی بوده که یه چیزایی آدم دیده، اما از یه زمانی به بعد دیگه نمی بینه. ولی دیگه آسایش قبل را نداره، چون یه چیزایی را دیده و فهمیده، اما حالا که تلاش می کنه برشون گردونه، نمی شه که نمی شه. انگار دست خود آدم نیست. هر وقت دلشون بخواد میدن، هر وقتم دلشون بخواد می گیرن...

مستانه

سلام خواهش می کنم خب پس این قضیه "قبض و بسط" چیه که یه وقتایی در اسمون بازه، یه وقتایی نمی شود که نمی شود... البته شاید به اعمال آدم مربوط باشه این میزان قبض و بست. ممنون