اندر حکایت نشان‌ها: قصهٔ مِهراز و دیو افسونگر

 

این به ظاهر بود رنگ و نقش تو

خود نشانی بود بهر وقش تو (وَقش: محو نشان‌ها)

چون نشانی رفت معنا شد پدید

کس نشان دیگر در آن معنا ندید

ضربتی خواهد تو را تا زان نشان

سوی معنی آورد دل جانفشان (۳۰۳۵) (جانفشان: با جانبازی)

 

اندر حکایت نشان‌ها: قصهٔ مِهراز و دیو افسونگر

در زمانی دور در مَرو کهن

بُد شهی عادل به کردار و سخن

مال و ثروت‌های او بیش از شمار

هیچ اما پیش وَهب کردگار (وَهب: بخشش)

اصل گنجِ شه در عالم دو پسر

نیک‌رای و نیک‌باطن در اثر

نام یک شَهداد بود و ذوفنون

دیگری مِهداد و رعنا سَروگون (شَهداد و مِهداد: از اسامی پسرها در فارسی، هر دو به معنی بزرگ‌زاده؛ ذوفنون: خداوند هنرها)

هر یکی چون نیمِ دیگر در کمال

هم‌قِران در حُسن و خوبی، خوش‌خصال (۳۰۴۰) (هم‌قِران: هم‌ارزش، نظیر)

تا یکی روزی به هنگام شکار

شد غزالی در نظرشان آشکار

چشم‌های آن غزالِ تیزرو

دیده را می‌کرد چون زَرعی درو (زَرع: خوشه و کِشته)

هر یکی با فنّ خود در جستجو

در تکاپو تا به دام آرند او

غافل از آن کین غزال بانژاد

بود دامی بهر آن دو شاهزاد (بانژاد: اصیل؛ شاهزاد: شاهزاده)

جادویی بُد، کرده اهریمن ز پیش

شه‌نژادِ زابلستان سحرِ خویش (۳۰۴۵) (شه‌نژاد: شاهزاده)

شاهِ زابل را دو دختِ ناز بود

اولی مِهراز و دو شَهراز بود (مِهراز و شَهراز: از اسامی دختران در فارسی، هر دو به معنی راز بزرگ)

شهریاران از همه دُور و کنار

در پی آن ماهرویان بی‌قرار

هم یکی دیوی ز بند بگریخته

بُد پی سِحری ز شرّ انگیخته

تا چو شهزادی نکورخ در نگاه

دل رُباید از یک آن دختر به راه

دیو در پی تا نگاهی مهرخیز

چهرهٔ زیبا بجوید بی‌تمیز (۳۰۵۰)

صورت زیبا دل آرد سوی مهر

مهر از دل خیزد اما نی ز چهر

در کمین بنشست روزی در چمن

تا چه پیش آرد به نزد او زَمَن (زَمَن: زمانه و روزگار)

بهر گردش رفت شهرازِ وَسیم

ناگهان بویی خوش آوردش نسیم (وَسیم: خوبروی)

در طلب شد چیست این عِطرِ خُنید

از کجا رایح برآمد شد پدید؟ (خُنید: مطبوع؛ رایح: بودهنده، رایحه)

چند یاری بود شهرازش کنار

آن همه راندند طرفِ مرغزار (۳۰۵۵) (طَرْف: گوشه و کنار)

تا یکی برکه هویدا شد ز دور

مِجمرَی، از آن پراکنده بَخور (مِجمَر: آتشدان، عودسوز، عِطرسوز؛ بَخور: بُخور، عِطریات سوختنی، بوی افروخته و بخارشده)

صورتی خوش مرد رعناقامتی

در میانِ برکه، خوش زان شَمَّتی (شَمَّت: عِطر)

تاج سلطانی‌ش در گوشی به چشم

خود نمایان همچو خورشیدی به وَشم (وَشم: بخار و مِه)

هم سیه‌چشمان دوچند آنجا غزال

دیده حیران، واقع است این یا خیال

چون بر این منظر نظر شهراز کرد

دل به او داد و سخن آغاز کرد (۳۰۶۰)

کای مَلَک‌سیما! تو را اینجا چه‌کار؟

کیستی تو؟ از کجایی رهسپار؟ (مَلَک‌سیما: فرشته‌روی)

گفت صورت: ای صنم! شه‌زاده‌ام

واله و سرگشته و دلداده‌ام

دانم اینجا هست مُلکِ نیمروز

شاهِ آن باشوکت و لشکرفروز (نیمروز: ولایت سیستان؛ لشکرفروز: لشکرآرای، موجب فخر و سربلندی لشکریان)

دختری دارد ورا شهراز نام

مَه‌لِقا، سیمین‌رخ و عالی‌مقام (مَه‌لِقا: ماهرو؛ سیمین‌رخ: سپیدروی)

گشته‌ام سودازده از مهر او

شاهدم بر صورتِ مَه‌چهر او (۳۰۶۵)

بهر وصلش سوی اینجا آمدم

برکه دیدم تن به آبِ آن زدم

گر نشان داری من آن سو می‌بری؟

یا توانی دخت سویم آوری؟

گفت: دانم کیست او اما بگو

از کجا شد این خوش‌عِطرِ نیک‌بو؟

گفت: از نافِ خَتایی آهوان

همره من از خُتن تا سیستان (۳۰۷۰) (خَتا: ختای یا خطای Khitai، شهری در ترکستان قدیم که به سرزمین مُشک‌خیز و زیبارویان معروف بوده است. ناحیهٔ امروزی آن در استان سین‌کیانگ چین واقع می‌شود و شامل شهرهای کاشغَر، یارکَند و تاشقورغان است. مردمان ختای در گذشته به زبان‌های ایرانی و از جمله به زبان فارسی سخن می‌گفتند. بازمانده زبان فارسی هنوز در برخی روستاها بر جای مانده است. خُتَن: Khitan همان خَتای)

گفت: بهر چه تو را همره شوند؟

گفت: شه‌اصل‌اند و سوی شه شوند (شه‌اصل: اصیل و بانژاد)

در عجب شهراز شد از گفتِ مرد

رفت سوی آب و مرد از برکه لَرد (لَرد: بیرون)

چون به نزدیکیّ آن صورت رسید

جمله صحنه از نظر شد ناپدید

گشته بیهوش آن ندیمان بر چمن

برکه نه ماند و نه آهوی خُتن

صورت خوش ناگهان شد دیوِ دُژ

آسمان شد تیره از انبوهِ مُژ (۳۰۷۵) (دُژ: زشت و بد؛ مُژ: ابر سیاه)

کرد افسون چون غزال، آن دختِ جان

گفت با او: این منم! دیوِ نشان (جان: عزیز)

هر کجا باشد نشان از دلبری

ناظرم بر او، کنم افسونگری

این غزالان جمله سِحر باطل‌اند

دلبری از دلبرانِ غافل‌اند (باطل: ناراست و ناصواب)

در میان‌شان عالم و عابد بسی

سائل و شهزاد و مِهتر بس کسی (سائل: گدا)

این همه مغبونِ روی و نقش و اسم

با فریب دیگری، گردد طلسم (۳۰۸۰) (مغبون: فریب‌خورده؛ گردد: دور و لغو شود)

هر یکی چون خود گرفتار ار کند

بشکند سِحرش، فسون دیگر کند

اینک از مایی ز انسانی‌ت دور

آهووَشّ و آدمیّ‌ات بی‌حضور (آهووَش: نظیر آهو)

هیچ چاره زین طلسم شوم نیست

جَست آن کس دیده‌اش محروم نیست

گفت این آن بدسرشت، اما دروغ

کی زداید ظلمت از بخت‌ات وروغ؟ (وروغ: تیرگی و کدورت)

گر غزالی کرد افسون پُردلی

کی رهاند خود ز سِحرِ باطلی؟ (۳۰۸۵)

باطل ار خورشید حق گردد عیان

می‌شود باطل ز هر ردّ و نشان (باطل در مصرع دوم: محو و ناپدید)

شد فسون شهراز و جانش بندِ دیو

مگسلد بندی مگر کیهان‌خدیو (کیهان‌خَدیو: پروردگار جهانیان)

 

/ 3 نظر / 13 بازدید
سره

سلام خیلی خوب بود.

مستانه

سلام من متوجه می شم چند بیت اول درباره نشان هاست و این که هر نشانی درست نیست اما مفهوم معنا را نمی فهمم. می شه درباره سه بیت اول بیشتر توضیح بدید؟ ممنون پروسه ی گول ظاهر خوردن چه از لحاظ زیبایی، چه از نظر عالم و عابد بودن را خیلی خوب به تصویر کشیدید و این که چقدر بعدش اتفاقات هولناکی می افته و آدم را شوکه می کنه... خیلی یک آدم باید بینش داشته باشه که این ها را در عمل اجرا بکنه، همه مون می گیم ما ظاهر و زیبایی برامون مهم نیست، در صورتی که هست... خدا همه را هدایت کنه. صورت زیبا دل آرد سوی مهر مهر از دل خیزد اما نی ز چهر

مستانه

پس یعنی خمس با دیدن وجاهت شمسه، زیبایی های فضا دیگه به چشمش نمیاد و دیدن شمسه شوکی بوده که او را از فضایی که محوش شده بوده بیاد بیرون و از خود بیخود بشه؟ یعنی یک زیبایی بر زیبایی دیگری برتری یافته و باعث شده چشم از قبلی برگیرد و به بالاتر نگاه کند؟ اگر درست فهمیده باشم فکر کنم خودم چند تا تجربه ی کوچیکشو داشتم قبلا ها.[لبخند] ولی همیشه برام سوال بوده، برای این که از یک چیزی که محوش شدیم و ما را از خود بیخود کرده، و شاید هم چیز مناسبی نباشه چه طوری باید رها بشیم؟با دیدن چیزی برتر و بالاتر؟ یا این که اول باید دل بر کنیم از این چیزی که دل بسته ایم، تا بعدش چیز بالاتری را بتونیم پیدا کنیم؟ ممنون