قصهٔ ماهی و جهانگرد (ادامه)

 

گلعِذاران ذات انسانی شدند

نور دیدند و ز حیوانی شدند (شدن در مصرع دوم: گذشتن، بیرون آمدن، جَستن)

این جهان عاری شد اما از فروغ

غرقه گشته در تباهیّ و دروغ

روز و شب تاریک بینی همچو شام

چون نبینی اهل دل اهل مرام

هر کجا سویی‌ست بینی دل‌فروز

آن نشد جز شورِ مهر و صدق و سوز (سوز: عشق)

بگذری باید ز عالم تا ز مهر

نور گیرد دل ز خورشید سپهر (۴۳۹۵)

هرچه کوشی تو به گشت و سیر و دُور

نگسلد خواه‌ات چنین از خواب و خور

عقل باید دیده‌ور گردد به گشت

دیده خاموش و بسی عمری گذشت

من ندیدم عقلْ مردانِ غنی

سُفله در دیدند و بی‌قدر و دَنی (دَنی: پست و حقیر)

هرکه مال‌اش بیش افزون‌خواهتر

هرکه راهش بیش بس گمراهتر

هرکه دست‌اش باز چشم‌اش بسته‌تر

هرکه بیش‌اش ناز جانش خسته‌تر (۴۴۰۰) (ناز: آسایش و کامرانی)

آدمی در چیست گر یکتاست زان؟

چیست فرقش با دگر جاناوران؟

عقل گر باشد نه حُکمش فطرت است

نُطق گر باشد اساس‌اش فَترَت است (نُطق: قوهٔ ناطقه، منطق؛ فَترَت: سکون و ایستایی، سستی و ضعف)

قال گر باشد ندانی زان ز حال

دیگر از این، جمله در جنگ و جدال

جان تو آورد ربّ‌ات بهر ذوق

ذوق تو آورد آفاقی به شوق (آفاق: جهان و عالم)

ذوق آوردت که گویی در الست

هست ربّی هر دو عالم زوست هست (۴۴۰۵)

گر توانت قبضهٔ عقل است و هوش

از لطافت این جهان گردد خموش

گر که ذوق آدمی مهتر شود

جمله عالم عالمی دیگر شود

لیک ما را زان بگردانند دور

سر قلاووز است و دل بنهفته کور (قلاووز: پیشرو، راهبر)

ذوق بنگارد به لوح دل خطی

عقل بربندد بخواهد زان حَطی (حَطّ: کم کردن قیمت و بهاء)

ذوق گوید: این مَناط است و مرام

عقل گوید: این نه مطلوب است و نام (۴۴۱۰) (مَناط: اساس، میزان، مبنا؛ مرام: مقصود و مطلوب؛ نام: افتخار و عزت)

ذوق گوید: وابنه این نام را

عقل گوید: نِه طریقِ خام را

خامی از سر دور کن ای بی‌منش

ذوق کی بنمایدت راه و روش؟ (از این بیت صحبت‌های عقل ادامه می‌یابد)

راه را باید نخست انگاردن

از هدف اندیشه را انباردن (اِنگاردن: انگاریدن، فرض و تصور کردن؛ انباردن: پر کردن و انباشتن)

رو به سویی رُو که دیگر رفته‌اند

نیکی‌اش دیدند و در بد تفته‌اند (تفتن: تافتن، طاقت آوردن، مقاومت کردن، تاب آوردن)

باز با چشم و حساب اندر کمال

ره بپویی سوی علم و ناز و مال (۴۴۱۵)

واقع و انجام بین در کار خود

آرزوها را بگردان زارِ خود

حبّذا گر ذوق و واقع یک شوند!

از یکی سوی دگر هم ره برند (حَبّذا: خوش است)

لیک یک چون باده دیگر سرکه ناب

پخته عقل و حال از باده خراب

گرچه مست‌ات می‌کند ذوق ضمیر

باده گردد سرکه چون عقل قدیر (قدیر: اینجا، پخته)

در درون‌ات این گرایش رفتنی‌ست

عاقلی کن زان‌که میل ماندنی‌ست (۴۴۲۰) (آخرین بیت از صحبت‌های عقل)

این همه گوید به‌تو عقلِ بلیغ

مستی‌ات یک‌دم به از عمری دریغ (مصرع دوم پاسخی به اولی است!)

من نگویم عقل را یکسر بپیچ

زندگی اما نیارزد دل به هیچ (معنی مصرع دوم: زندگی ارزش آن را ندارد که دل را به هیچ بگیری)

در نهفت بنمود ربّ تبِّ عطش

آبِ یزدانی نشاند آتشش

عشق آتش زد درونت دلکِشان

تش نه با خاکش نشان، آبش فشان (تش: آتش)

آب را لطفی‌ست کان در خاک نیست

چارهٔ آتش جز آب پاک نیست (۴۴۲۵)

چون شرابی آتش سیال‌گون

سوی آبی مستی‌ات شد رهنمون (آتشِ سیّال: از تشبیهات شراب)

مستی‌ات بنمود و آتش زد جگر

بعد از آن جو چشمه بر آبی نگر

آب رحمت آب رونق آب حزم

آب فُوز و فتح و نصرت آب عزم (حزم: استواری و هوشیاری؛ فُوز: رستگاری و رهایی)

هم تو را ربّ خواند در روز الست

هم تو خواندی نام او مفتون و مست

مستی حال تو بنهفت در قلوب

شد از آن مستی وجودت در وجوب (۴۴۳۰) (وجوب: لزوم و ضرورت)

کی بُود هستی که بی‌مستی فتاد؟

کی شد آن مستی که بی‌هستی فتاد؟

جمله عالم غرق در مدهوشی‌اند

می‌نماید گرچه در خاموشی‌اند

این بشر با این نهاد مست‌خیز

چون تواند کرد زین مستی گریز؟

خُرده‌عقل آید کند دل در حجاب

لیک اصل بنهفت و دیگر شد حساب

رفت میزان چون طبیعت واژ شد

آدمی در بدعت خود هاژ شد (۴۴۳۵) (واژ: واژگون و وارونه؛ هاژ: متحیر و سرگشته و درمانده)

گفت در پاسخ به ماهی آن رَهاد

این نظر کژّ است و بی حُکمِ نهاد (رَهاد: سیّاح؛ نهاد: سرشت و طینت)

/ 0 نظر / 38 بازدید