در باب ارکان پنجگانهٔ خیر و فضیلت

 

رکن دوم در تو امید و رَجاست

در رهِ تاریک و بی‌سو مُلتجاست (رَجا: امید؛ مُلتجا: پناهگاه)

هیچ شب بی‌فجر صادق دیده‌ای؟

هیچ دریا بی کران بشنیده‌ای؟ (کران: ساحل)

آسمان را ارضِ مقصود است زیر

شارقِ صبح است شب، ماهِ نظیر (شارِق: خورشید)

هر خزانی راست پی فصل بهار

هر خمودی راست خیزش در کنار (۳۳۷۵)

کی کویری در درون بی‌واحه شد؟

گر سخن شد تلخ، کی بی‌مُلحه شد؟ (واحه: آبادی درون کویر؛ مُلحه: سخن شیرین و ملیح)

تلخی ایام هم سر می‌شود

عمر شب‌های تو اقصر می‌شود (اقصر: کوتاهتر)

بر امیدت سردکامی نارواست

گرمی‌اش دریاب چون صبحِ صلاست (صَلاء: برافروختن آتش، صبح صلاء منظور گاهِ برآمدن خورشید است.)

صبر باشد سیّم از ارکانِ خیر

سودِ آن هم بهر توست هم بهر غیر

عمر کوتاه است، دانم نیک این

هست فرصت بهرت ای مقصودبین! (۳۳۸۰)

بر هدف گر بنگری وقت است تنگ

در پی مقصود بین گاهِ درنگ

آرزوخواهند در عالم فَریق

درنیابند آن همه، وقت است ضیق (فَریق: گروه مردم؛ ضیق: تنگ)

معرفت‌جویی تو را وقت آورد

کام‌خواهی مر تو را سَقت آورد (سَقت: بی‌برکت شدن)

پس ز صبر ار گویم‌ات مطلق مدان!

مفترق باشد زمان بر این و آن (مُفترِق: متفاوت)

آن‌‌که بی‌تاب است فرصت‌سوز شد

بر شکیبا جمله شب‌ها روز شد (۳۳۸۵)

وقت در صورت به‌یکسانی گذشت

در ضمیرْ این چرخ یکسان چون بگشت؟

سال‌ها بهر یکی آنی شود

بهر دیگر دیر و طولانی شود (آن: لحظهٔ کوتاه)

آنِ آن‌یک باز گردد دیرگاه

دیرِ این دیگر شود یک لحظه آه

می‌شکیبد رنج‌ها آن بی‌شتاب

بی‌قرار است این دگر بی‌صبر و تاب

بی‌شتابش می‌شود در دم سپر

بگذرد پُردیر سختِ این دگر (۳۳۹۰) (سپر: سپری)

کافی‌اش بنمود عمرِ آن نخست

این دگر از تندی‌اش پُردرد و سست (تندی: سرعت)

بهر منظور آمد او را این مجال

از دگر رفت آن نظر، شد بی‌سِجال (بی‌سِجال: بی‌بهره)

هم بدان این جمله سه رکن صواب

پُردلی خواهد، نیاید بی‌حساب

هرکه او را بود دل‌آور وجود

می‌رود او در پی ارکانِ جود (دل‌آور: شجاع؛ جود: فیض و کَرَم)

پُردل است آن‌کو به جنگ اهرمن

ره سپارد خویش، پیش از هر سخن (۳۳۹۵)

جنگ اهریمن نزاعِ لحظه نیست

دائم است آن و نه از تو رفتنی‌ست

آن‌که امّید از دلِ آگه نبست

او شجاع است و ز هر تَعسی گسست (تَعس: بدی و بدبختی)

آن‌که کرد آهنگِ دنیا توختن

بزدل است او گرچه باشد تهمتن (توختن: کسب کردن و اندوختن)

خود مصاف اعظمی هست این جهان

روزگارت دارد از جرأت نشان

اهرمن جهل است و ظلم است و فساد

اهرمن کین است و خشم و انجماد (۳۴۰۰) (انجماد: اینجا کنایه از جزم‌اندیشی است)

اهرمن سستی و هون و غافلی‌ست

اهرمن گولی و رَشک و سافلی‌ست (هون: خواری؛ گولی: بی‌خبری؛ سافلی: فرومایگی)

اهرمن کبر است و بُخل و عُجب و جُبن

اهرمن غَدر است و مکر و غَصب و غُبن (عُجب: خودبینی؛ جُبن: ترسویی؛ غَدر: بی‌وفایی؛ غَصب: اختلاس و تعدّی؛ غُبن: ریاکاری)

دیوهایی این‌چنین در پیش روست

قوّتِ دل خواهد آن‌کو جنگجوست

جنگجوی مهرپیشه دیده‌ای؟

از فضیلت ورنه کم بشنیده‌ای

رکن آخر اُلفت است و دوستی

مهر مغز است و دگر چون پوستی (۳۴۰۵)

دل جز این اُلفت نگیرد قوّتی

مهرِ محبوب است جان را دولتی

این همه جمع‌اند پنج ارکانِ فضل

خیر شد زین پنج در جانِ تو جَزل (جَزل: خیر و عطای بسیار، عظیم و استوار)

/ 1 نظر / 23 بازدید
مستانه

این ابیات بسیااااار عالی بودن، تک به تک را با یک بار خوندن فهمیدم! و هر کدوم را که می خوندم، می گفتم ا آره راست می گن، آره درسته، ... این روزها به این ارکان خیلی فکر می کنم، به امید، که هیچ وقت نباید از دست برود، و آدم امیدوار چقدر شجاع است! این که همه چیز انتها دارد، دریا کران دارد، شب فجر دارد، و تلخی ایام هم سر می شود. به صبر، که هم به نفع توست هم به نفع دیگران، این که دنیا می چرخد و می چرخد، این که کام خواهی چقدر وقت را بی برکت می کند، زمان چقدر برای یکی کند می گذرد و برای یکی تند، و شتاب وقت سوزی می کند. این که لحظه به لحظه باید با اهریمن نزاع کرد، و اهریمن کین است و سستی است و خشم است و رشک است و عُجب ... خیلی چسبید، خیلی ممنون [لبخند][لبخند][لبخند]