پندهای هفت‌گانهٔ پیر برای رهایی (پایان)- قصهٔ ماهی و جهانگرد

 

من از این معنای دل در حیرتم

ربّ چه‌سان بنمود آن بر سیرتم

دل درون خویش می‌دانی ولی

هم ز توست آن هم برون از تو جلیّ (جلیّ: آشکار)

در مَثَل بین آدمی در زینهٔ پیچ

سوی بالا را نبیند ذِیل هیچ (۴۲۹۰) (زینه: راه‌پله)

چشم از او باشد اما راه تنگ

دنگ باشد اندر این راه نژنگ (دَنگ: گول و بی‌خبر؛ نَژَنگ: دام، تله، قفس)

گر شود سرگشته در این پیچ و خم

مانَد از راه و شود مغروقِ غم

گر امیدش باشد آن بالاست باز

زین همه پیچ و شکن گردد فراز

دل چو این پُرپیچ باشد پلکان

سوی بالا باشد اما لامکان

مر تو را باشد به بالا رهنمون

چون بیابی راه خود زان در درون (۴۲۹۵)

عقل و حس باشد دگر آن آدمی

خوش اگر بر دل سپارد خود دمی

 گرچه دل در توست خود آوندِ توست

آزمون‌ات هست و هم چون بندِ توست (آوند: صاحب و مالک؛ دلیل، حجت و بیِّنه؛ به هر دو معنی رواست)

هم مسیر است و ره و هم رهگشا

هم رَجا هم تیره چون چَه هم رِشا (رِشاء: ریسمان)

هم تو را چشم است و هم خاموشی‌ات

هم سبب بر وجد و هم مدهوشی‌ات

گر بگیرد زنگ، نقش آن مجاز

گر شود روشن نماید غیب و راز (۴۳۰۰)

دل جهان بنمایدت چون جامِ جم

گسترد سوی تو در هست از عدم

گویی از عرش است و تو در آن محاط

هم دلیل است هم مراد است هم مَناط (مَناط: میزان و ملاک)

این همه برهم‌نهی ز احوالِ بیش

جز درون دل نیابی جمعِ خویش (برهم‌نهی: معادل superposition، ترکیب حالت‌های مکمل که هر بار یکی بروز می‌کند، عبارتی بنیادی در فیزیک کوانتومی)

دل همان هشیاری است و هم شعور

خاطر و فهم است و آگاهیّ و شور (هشیاری، شعور، خاطر و فهم و آگاهی همه معادل consciousness آمده است)

گر بگویند ذهن، دل شد زان مراد

مغز را بگذار و بین این اتحاد (۴۳۰۵) (ذهن معادل mind آمده. این دو بیت به دوگانگی مغز و شعور در فلسفهٔ ذهن اشاره دارد و به یکپارچگی این دو مفهوم صحّه می‌گذارد و این که دل خاستگاه هر دو است)

جمله اندام‌اند مغز و چشم و گوش

زین همه بگذر، ز جام غیب نوش

از دِماغ است و ز حس این عقل خُرد

دل نباید بر چنین عقلی سپرد

عقل کیهانی همان ذات دل است

در ضمیرت عقل زین‌سان مُقبل است

هفت پند نیک زان خاتونِ راد

خمس بشنید و مر او را شد مراد (راد: حکیم و دانا)

گفت او را جان من سیراب شد

آتشی بود و کنون چون آب شد (۴۳۱۰)

پُرشَغَب کوهی بُدم آتشفشان

پُرلقب نامی بُدم بی‌خودنشان (شَغَب: آشوب، فتنه‌انگیز، شور و غوغا)

آتشی بودم نصیبم گشت دود

تیره شد دل، رفت زان نورِ وَدود (وَدود: دوست، از القاب باری‌تعالی)

در دل اما روزنی از یار ماند

یارْ ما را سوی یارِ خویش خواند

آب چون باشم، بشویم تیرگی

روشنی آرم بدارم خیرگی (بدارم: متوقف سازم، بازبایستانم؛ خیرگی: لجاجت، دشمنی، کدورت)

ای بسا شک‌دیدگان غرقهٔ وهم

ای بسا چشمان خوابِ کورفهم (۴۳۱۵)

ای بسا مَنهوک مردان در نیاز

ای بسا واماندگان حرص و آز (مَنهوک: ناتوان و زار)

ای بسا کین‌آوران ترش‌رو

ای بسا زندانیان آرزو

تنگ در چشم و فراخ اندر حَسَد

روحْ حیران و روان حبسِ جسد (جسد: تن، جسم)

جمله آشوب جهان زین طینت است

دیوخو گر شد، سیاهش زینت است

عالمی با این قلوب در ریا

در کدورت ماند و رفت از آن ضیا (۴۳۲۰) (ضیاء: روشنی)

 

قصهٔ ماهی و جهانگرد

بُد جهانگردی ظریف و تیزدل

نیک‌خوی و خویش‌ورز و معتدل (خویش‌ورز: خودآگاه، اهتمام‌کننده به خویش)

دیده او آفاق و انفُس سوبه‌سو

گشته در اکنافِ عالم کوبه‌کو (آفاق و اَنفُس: عالم ظاهر و عالم باطن؛ اکناف: گوشه‌ها و کنارها)

از غرایب در جهان آگه شده

تا خبر بشنیده او در ره شده

زین همه گشت و سیاحت هر کنار

داشت از هر سو نشانی یادگار

مُهره‌ای نقشی عقیقی طُرفه‌ای

گوهری جامی نگینی تُحفه‌ای (۴۳۲۵) (طُرفه: شیء عجیب و شگفت‌آور)

هم یکی ماهی ز دریای عَدَن

داشت او، نادر توانا در سخن (دریای عدن: دریای متصل به خلیج عدن کنونی در یمن)

او بدانست آدمیان را زبان

هم سخن‌گو بود و هم شیرین‌بیان

روز و شب سیّاح با ماهی بُدَش

دور نتوان کَردَش او را از خودش (سیّاح: جهانگرد)

در هزیمت در سفر در گفتگو

بود ماهیّ‌اش هماره نزد او

تُنگ‌های آبش از نیکو زُجاج

مسند آن از منقّش چوب ساج (۴۳۳۰) (زُجاج: شیشه؛ ساج: نوعی چوب از درختی به‌همین نام در هند)

جمله عالم دیده بود او پیش یار

آگه از احوال بود از هر دیار

دیده شام و بابِل و هند و حجاز

سِند و سُغد و چین و روم و تُرک و تاز (سِند: از ایالات غربی پاکستان فعلی؛ سُغد: شهری قدیمی حوالی سمرقند فعلی؛ تاز: عرب)

از بلادِ حُمص و صور و عَسقَلان

از خُجند و بلخ و طوس و سیسجان (حُمص: شهری در سوریه که در گذشته اهل یمن در آن سکونت داشتند؛ صور: بندری باستانی در لبنان که در گذشته پایتخت فینیقیان بوده است؛ عَسقَلان: شهری ساحلی و باستانی در اسرائیل فعلی؛ خُجند: شهری در تاجیکستان کنونی؛ سیسجان: شهری در ارمنستان قدیم)

از زمین احوال آن آگاه بود

حکمت‌اش آمخته‌های راه بود

مرد اما بعدِ چندی شد خبر

این نه آن ماهی‌ست بودش هوش‌بر (۴۳۳۵)

کم‌تکاپو گشته او سرد و خموش

گویی در او بسته گشتی چشم و گوش

نی سخن گفتی بپرسیدی تمام

نی بجَستی یا که بشنودی کلام

روح در غم، گشته لاغر جُثّه‌اش

مرد دید این حال و زان شد غصه‌اش

/ 1 نظر / 24 بازدید
حمیدخان

چون زیاد شعر نمیخونم تحلیل علمی دقیقی نمیتونم بگم فقط میتونم بگم لذت بردم ممنون