سیر نظر

 

از غم خار مگو جلوهٔ گلزار بجو

صحبت غیر مگو راحت دلدار بجو

جز مگر عشق نماید که بسوزاند غیر

سرِ هشیار بنه مست و گرفتار بجو

دیده بستی و گذشت از برِ تو دولت دوست

ای فروخفته نظر دیدهٔ بیدار بجو

چهرهٔ خیر ز چشم تو به شر می‌آلود

سر منصور گران است تو بر دار بجو

گر که نگشود ترا دل سخنِ سِرّ نگار

غمزه‌ای کو بدرد پردهٔ انگار بجو

رونقِ هست و عدم جمله ز سِیر نظر است

آب حیرت چه اثر؟ چشمهٔ انظار بجو

من در این خانه به مستی نه ز خود آمده‌ام

مهوشی گفت مرا خانهٔ خَمّار بجو

وامق! از عشق هر آن جان که نه دریافت، نزیست

زندگی خواهی اگر مِصقَلِ زنگار بجو

بهمن ۹۳

 

مِصقَل: صیقل‌دهنده، جلادهنده

/ 4 نظر / 38 بازدید
ع.م

برایتان دل عاشق آرزو دارم [گل]

حمید خان

خیلی راحتتر این شعر رو خوندم ... شعرها قبلی کمی واسم ثقیل بود[چشمک][فرشته] به قولی واسه فکر کردن باید دامنه لغات رو بالا برد تا وسیع تر فکر کرد.

نیما

عالی بود استاد خیلی عالی بود و بسیییار لذت بردم مرسی[گل][گل][گل][گل]

مسعود راستی

سلام بر آن خاطر شاد که چنین شعر تر انگیخت . ابتدا امید می دهد و ترغیب می کند که وصل گل می ارزد به سختی خار و برای وصل به عشق ، هوش و عقل را کنار بگذار که به جایی نمی رساندت ، اما از طرف دیگر اگر دولت دوست می خواهی دیده بیدار و هشیار داشته باش! این تناقض میان عقل و عشق به نفع عشق تمام میشود . حال بدان که دیده آلوده چهره خیر را ملوث می کند و دیده آلوده از قلب زنگار گرفته می آید که در بیت آخر روشن می کند . مجددا می گوید اگر گوش تو محرم اسرار نشد و نگرفتی برو عاشق شو ، آنوقت عشق ترا بی اختیار به هر جایی میکشاند و آخر آنکه زندگی بدون عشق معنا ندارد و عشق فقط در قلب پاک و زنگار نگرفته می نشیند . - مفهوم سیر نظر برایم روشن نشد .