رخصت دادن شاهِ سیستان مِهراز را در سفر و ...

 

رخصت دادن شاهِ سیستان مِهراز را در سفر و بنمودنِ آبگینِ چمروش به وی بهر خطر

گفت با شه ماجرا مِهرازْ تیز

بر عزیمت گشت نزدش مُستجیز (تیز: فوری؛ مُستجیز: اجازه‌خواه)

شاه را دل کندن از او سخت بود

چاره اما چه؟ که حکمِ بخت بود (۳۲۵۵)

کس نه جز این دختِ باهوشِ فطین

بُد توانا بهر آن مشکل چنین (فطین: زیرک و توانا)

اِذن داد او را و از میراثِ زال

داد از چَمروش نشانی در قبال (زال: پدر رستم، قهرمان سپیدموی شاهنامه که به‌نزد سیمرغ پرورده شد؛ چَمروش chamruch: مرغ افسانه‌ای در ایران باستان که به‌باور کهن زیر درخت هوم سکونت دارد و به‌گاه خطر دشمنان سرزمین پارس را نابود می‌کند؛ در قبال: در برابر)

آن نشان بُد آبگینی صاف و ناب

برق‌اش عالم‌‌تاب زیر آفتاب (آبگین: آیینه)

چون ببیند چمروش آن برق نگاه

می‌شود در دم سوی مرآتِ شاه (مرآت: آیینه، آبگینه)

تا مدد گرداند آن مرآت‌گیر

می‌رهاند از خطر مرغِ خطیر(۳۲۶۰)  (خطیر: عالی‌مقام و ارجمند)

گفت شه مِهراز را این یار توست

در بلا و در وَلا زنهار توست (وَلا: هول و اضطراب؛ زنهار: پناه و امان)

لیک در تاریکی آن برق‌اش خَفی‌ست

زین سبب چَمروش حضورش منتفی‌ست (خَفی: پنهان و ناآشکار)

دیده بوسید و سپس شد در سفر

دخترِ شه بود و جویای ظفر (ظفر: پیروزی)

همدم‌اش گُلرام و پشتیبان خدا

در پی راز است و فهم‌اش مقتدا (مقتدا: پیشوا و پیشرو)

چمروش آن مرغِ اساطیری به‌کف

دل قوی او داشته بهر هدف (۳۲۶۵) (به‌کف: به‌مجاز اینجا به معنی در خدمت)

راهبر شد آن غزالِ تیزرو

بر شُمالین سوی وآنگه بر بَتو (بَتو: مشرق)

چون خُتَن بنمود مقصد در مسیر

جملگی رفتند آن سو جان‌حَسیر (جان‌حَسیر: درمانده‌جان، در حسرت و افسوس)

حسرت هر یک نشانِ خویش داشت

هر یک از رسمِ قضا دل ریش داشت

آهو از افسونِ شومِ دیوِ لعن

می‌زند بر نقشهٔ تقدیر طعن (لعن: نفرین؛ طعن زدن: سرزنش کردن)

خود بزرگی‌زاده بود و نامدار

بانژادی دختری بلخی‌تبار (۳۲۷۰)  (بانژاد: اصیل)

لشکر ابلیس او را درربود

عزٌتِ او پست و حیوانی نمود

 آن دگر مِهراز و گُلرامِ ندیم

هر دو حیران کآن چه‌شد ماهِ وَسیم؟ (وَسیم: زیبا و خوب‌روی)

این نَبُد، مِهراز این پنداشتی

گر فزون پروای خواهر داشتی

از چه رو همره نشد با او به‌دشت؟

رنج‌ها بر او چه رفت و چه گذشت؟

رنج‌ها بین تو به انسان در جهان

رنجِ خود با چشمِ حق‌بین می‌رهان (۳۲۷۵)

دردِ من بی‌دردِ تو درمان شود

دردِ تو بر دیده‌ام احسان شود

بخشش است این دردها چون آبِ پاک

می‌بجوشد از میانِ تیره خاک

آب در شن بهر چه انگیخت حق؟

کین کدورت راست لطفی مستحق

چون بجوشد از زمین آب لطیف

 چون نخیزد از تو لطفِ مُستطیف؟  (مُستطیف: دوُرگردنده، اینجا به معنی فراگیر و فراگیرنده)

خوی عالم در فَساد است و ستم

می‌مکن کس را در این خو متّهم (۳۲۸۰)

خوی انسانی‌ست هم پروای غیر

می‌برد آن تیرگی این آبِ خیر

زین عنایت رنجِ تو در التیام

جمله حیرانی و حسرت در اَنام (اَنام: مردم، مخلوقات)

ما همه دریوزهٔ عیشِ خودیم

فارغ از غیریم و در خود گم شدیم

رنگ دنیا دیدهٔ دل کور کرد

لَعبِ عالم جانِ ما مهجور کرد (لَعب: بازی)

تا در این بازی گرفتار آمدی

کی به‌هوش از دیدهٔ تار آمدی؟ (۳۲۸۵)

این به‌کار و آن به‌کار، عالم نِزار

ای دوصد لعنت بر این کارِ حَظار  (نِزار: رنجور و دردمند؛ حَظار: منع، بازدارنده)

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید