حکایت شیخِ خطیب و جمع مستان (۲)

 

جور دیگر، هست مستی از حضور

خالی‌ات گرداند از تزویر و زور (زور: دروغ و باطل)

چون یکی جامی که پر از باده شد

بهر مستی جانِ تو آماده شد

شد تهی از هرچه نوشِ ناگُوار

جمله از تلخی و زهر و شُربِ خوار (خوار: بی‌ارزش)

گر مگردانی تو لبریزت سبو

خود بگرداند جهانِ تَترَبو (۳۹۰۵) (تَترَبو: مسخرگی و لاغ)

چون زنی طنّاز و فَتّان بادرنگ

با تو آمیزد جهانِ رنگ‌رنگ (فَتّان: دلفریب و آشوبگر)

ساغرت خود او کند پر، از فریب

نغمه‌ها خواند چو مرغِ عندلیب (مرغِ عندلیب: بلبل)

می‌دهد کام‌ات ز مدهوشی و عار

از تو گیرد کام‌های بیشمار (مدهوشی: سرگردانی؛ عار: شرم و رسوایی)

پر بگردان جام را از باده‌ای

ران هوا از خویش گر آزاده‌ای (ران: بران، دور کن)

جمله آن مستانِ باطن باوقوف

باده‌ها ریزند در جامِ رئوف (۳۹۱۰) (رئوف: بخشنده و بخشایشگر)

مست‌های بی‌وقوف از سرّ حال

هم بدانند چیست در رو این خصال (بی‌وقوف: ناآگاه؛ در رو: در ظاهر، به‌سهو)

بوی یار مهربان آورده‌شان

بر در میخانه لول و سرخوشان (لول: سرمست)

می‌رهند از بند رنج و بستگی

تا بیاسایند دمی از خستگی

دل پی مهر است گریزان از ریا

باده قلب است لیک اصلش کیمیا (قلب: تقلبی؛ کیمیا: نایاب)

راه نادیدند و کژراه آمدند

در درون چَه پی ماه آمدند (۳۹۱۵)

سر بلند دارند گر، مَه دیدنی‌ست

ماه بر مردِ ریا بزدودنی‌ست

عشق نزدِ یک چو ماهِ بی‌نهاد

نزد دیگر شمعِ خاموشی ز باد

باد حیرانی نشیند با نظر

بی‌نظر از عشق می‌دارد حَذَر (نظر: عنایت و اندیشه؛ حَذَر: پرهیز)

شعله‌ای خواهد ز بینش شمعِ دل

روشنی گیرد به سِلکِ معتدل (سِلک: شیوه و طریق)

هرچه دید و بینش افزایی به کور

او چه داند فرق تاریکی و نور؟ (۳۹۲۰)

ساغری آور مِی‌ای ریزَش ز شور

شو لُباب‌اندیش بگریز از قُشور (شور: شوق و وجد؛ لُباب: مغز و کُنه هر چیز؛ قُشور: جمع قشر، ظاهرها و رویه‌ها)

زهرِ مینایی بنوش تلخی فکن

تا بنوشی شهدِ عشق ای خودشکن (زهر مینایی: کنایه از شراب)

زهر را شو ترجمان رنج‌ها

شهد در تو آن نهفته گنج‌ها

حکمت عالم نقیض است و نقیض

یک ره‌اش اوج است و دیگر سو حضیض (حَضیض: پستی و نشیب)

گر نشیب است این، چون است آن فراز؟

در حقیقت چیست آن روی مَجاز؟ (۳۹۲۵)

در لُباب است آن حقیقت قشر نی

ظاهر است آن خَذءْ و باطن برتنی (خَذءْ: فروتنی کردن؛ بَرتَنی: تکبر و خودبینی)

چهره گر دیدی تو شهدِ بی‌مثال

در یقین می‌شو تو در اصلِ خصال

آن شکر کو؟ هست شهدِ تلخ‌وش

تلخی‌اش بنهفته زیر روی وش (وَش: خوب و زیبا)

جمله زیر تلخ‌های چون شکر

مر تو را آید ز شکّر نیکتر

گه جفا باشد، وفا باشد لُباب

گه غَسَق باشد چو نور آفتاب (۳۹۳۰) (غَسَق: تاریکی شب)

گه ز عقل است و خِرَد خاموش‌رُو

گاه شور است و دلِ مدهوش‌رُو

گه به حق مهر است و در دید است جُور

گه فرادید است و شد هنگام غُور (فرادید: آشکار و هویدا؛ غُور: تعمق و تأمل)

این نقیض اندر نقیض از صورت است

گرچه حُبّ و بغض و لطف و سُورت است (سُورت: خشم و تندی)

در ضمیر اما نه دو باشد نه چند

یک حقیقت باشد ای اندیشمند

آن حقیقت نیست جز معنای تامّ

فارغ از هر نقش و روی و وجه و فام (۳۹۳۵)

هرچه می‌بینی تو قشر و مغز بین

هرچه بپْسَندی ز مغزِ نغز بین

هیچ در نابی مبین آمیغ تو

هیچ در خشکی مبینی میغ تو (آمیغ: آمیختگی؛ میغ: ابر)

هیچ از سودا نیابی رازها

از عَصافیری مگردد بازها (سودا: فکر و اندیشهٔ بی‌حاصل؛ عَصافیر: جمع عُصفور به‌معنی گنجشک، عَصافیری خصلت ضعف و ناتوانی را نشان می‌دهد؛ باز‌: پرندهٔ شکاری)

کی برآید مهر کین‌آور شود؟

کی ابوالعَیزار دین‌آور شود؟ (برآید: روا باشد؛ ابوالعَیزار: از لقب‌های شیطان)

از محبت برنخیزد غِیظ و قهر

در طبیعت کی دهد زنبور زهر؟ (۳۹۴۰) (غِیظ: خشم و غضب)

از هر آن ذاتی تراود هم‌چو ذات

از حقیقت حق ز باطل تَرّهات (تُرَّهات: سخنان بیهوده)

عشق گر عشق است بی‌آلایش است

شوق گر شوق است بی‌آسایش است

دیده گر دیده‌ست بیند چاه را

در سیاهی می‌شناسد راه را

گرچه مقصد روشن است و راه بس

واصلِ مقصد نگردد جمله کس

ره چو پیمانه‌ست پس پیمودنی‌ست

هم بپیمائیش هم پوئیدنی‌ست (۳۹۴۵) (پیمودن: نوشیدن، طی کردن، اندازه گرفتن؛ پوئیدن: رفتن و پی گرفتن)

زین نظر من باده‌پیمای دلم

چون دلم ره باشد اندر مُقبلم (باده‌پیما: باده‌نوش؛ اندر: در خصوص و درباره؛ مُقبل: آینده)

دل چه داند کیست مخمور و نَبیه؟

عَبدِ مخدوم‌اند خَمّار و فقیه (مَخمور: مست؛ نَبیه: هوشیار و دانا؛ عَبد: بنده؛ مَخدوم: ارباب و سروَر، اشاره به پروردگار دارد؛ خَمّار: مِی‌فروش)

هرکه او دل‌پاکتر سالارتر

خواب‌ورز این جهان بیدارتر (خواب‌ورز: کوشنده به خواب)

دل چه داند چیست مسلک را و کیش؟

راستی می‌خواهد از شیخ و کشیش

هر زبانی را بداند دل بسی

از زبانِ دل نداند هر کسی (۳۹۵۰)

هم‌چو اقلیمی‌ست در آن هفت شهر

فارغ از بهتان و بغض و کین و قهر

شهر اول شهر عشق است و وفا

ساکنانش دور از جُور و جفا

شهر دوم شهر صدق و راستی

آب لطف آن نگیرد کاستی

شهر سیّم شهر شور و شوق‌هاست

بدعتی برپا ز عَرضِ ذوق‌هاست (بدعت: نوآوری؛ عَرض: پیدایی و آشکار شدن)

شهر چارم غرق نور است و امید

خانه‌هایش پر ز گل‌های سپید (۳۹۵۵)

شهر پنجم جمله سَکران‌اند و مست

سرخوش و شوریده و باده‌پرست (سَکران: مست و مدهوش)

شهر ششّم شهر بیم است و بلا

مردمانش هاجرند و مبتلا (بلا: آزمون؛ هاجِر: دوری‌گزین، لایق و برگزیده؛ مبتلا: دردمند و شیفته)

شهر هفتم شهر مستوری بُوَد

دل نهادن بهر دستوری بُوَد (مستوری: درپردگی، پارسایی؛ دستوری: فرمان و حکم)

هفت شهراند و به‌هم پیوسته‌اند

از دغای باد و بود بگسسته‌اند (دغا: مکر و ناراستی؛ باد و بود: روزگار و زمانه)

آشنایانند و مألوف و انیس

دور زآن‌ها گشته وسواس بلیس (۳۹۶۰) (وسواس: وسوسه و اغوا؛ بِلیس: ابلیس، شیطان)

گر مقیم دل تو گشتی جامِ دهر

بشکنی در پای جامِ هفت شهر

جام هر یک نوشی آن داخل شوی

بر حریم اصل آن واصل شوی

گه‌به‌گه این شهر و آن شهری مقیم

تا بگردی رازدار آن حریم

آشنایم با تو ای دل‌روشَنا

گرچه نامم را نبینی آشنا (دل‌روشَنا: روشنایی دل)

فارغم از دین و کیش و مذهبی

کان مرا رانَد درون غِیهَبی (۳۹۶۵) (غِیهَب: ظلمت و تاریکی)

دور خواهم آن تعصب، زان سرشت

تیره گردد در مسیر سرنوشت

بنده‌ای خوارم ولی دولت‌مدار

عاشقی زارم گدایی شاهوار (دولت‌مدار: سعادتمند و خوش‌اقبال)

از مُلوکانه نظر ما را سزاست

از مَلِک هرچه رسد ما را رضاست (مُلوکانه: سزاوار شاه)

من شکستم جام خود در هُلک دل

تا که کی گردم مقیم مُلک دل (هُلک: نیستی؛ معنی بیت: با خودشکنی دل خود را نیست کردم تا صاحب‌دل شوم)

از وفا از عشق از شور و فِراق

جمله در حُزنم بلایم اشتیاق (۳۹۷۰)

شهر دل دیدم بسی من سربه‌سر

شهر امیدم نه بگشوده‌ست در

در رَجایش تا نکردم من مقام

بس ملولم بهر مستوری مدام (رجا: امید؛ مقام کردن: مقیم شدن)

/ 0 نظر / 10 بازدید