رنگ بی‌رنگی

 

شد بلای دل بسی تردید و دیرهنگام شد

عمر طی شد در خیال و عشق بی‌فرجام شد

گو چه باید کرد با این جان سرگشته ز یأس

ریشه در خویش است از دیگر نه این آلام شد

علم را در هوشِ سَر جستی نه در سِرّ ضمیر

جهل را در دیده نادیدی که مسخِ خام شد

طایر جان بِه که پر بگشاید از باغ بدیع

در قفس شد گر ز نیرنگ جهان در دام شد

رنگ در رنگ است سودای جهان، در صدرِ عین

رنگ بی‌رنگی مراد از جلوه صدفام شد

دولت دنیا نپاید دیر، هم شب‌های شوم

شد حریف عهدِ بدسر هرکه دُردآشام شد

رو بنوش زین جامِ خَمر ارغوانی وامقا!

بس معما در درون پرده حل زین جام شد

 

تیر ماه ۱۳۹۳


/ 2 نظر / 33 بازدید
مانی

استاد عزیز بسیار لذت بردم. هر روز شعر های شما بهتر از روز های قبل می شود و البته این شعر برای من که خیلی آموزنده است :) یا حق

نیما

"...رنگ بی رنگی مراد از جلوه ی صد فام شد" خیلی این بیت رو دوست داشتم به سان سیاه و سفید که به ظاهر بیرنگند ولی در اصل تمام رنگها رو در خود دارند؛ سیاه تمامی رنگها را جذب و سفید تمامی را بازتاب میکند. از طرفی هم در معنا و هم در کاربرد کلمات خیلی شبیه به شعر مولویه برگ بی برگی تو را چون برگ شد / جان باقی یافتی و مرگ ، شد عالی بود