عزیمتِ مِهراز سوی کوه آتا (۲)

 

گشتند آن دو سوی کوه موتساق

یاد خواهر غم زده دل از فراق

گفت با مهراز، گُلرام: ای بزرگ!

این کنون این دشت و این کوه سترگ

ما ندانیم لیک سوی دیوگاه

گر بدانستیم هم صعب است راه (۳۴۶۰)

گر رویم آن‌سو بر آن کوه بلند

هست بیمِ آفت و زخم و گزند

گفت مِهراز: از پدر میراث او

شد مدد ما را کنون در جستجو

جز یکی مینای چَمروش در حَرَج

هیچ نآید کار ما را در فَرَج (مینا: آبگینه، آینه؛ حَرَج: سختی و تگنا؛ فَرَج: حل مشکل)

پس برون آورد مرآتِ پدر

تا چه پیش آرد سپس بهرش قَدَر (مرآت: آینه؛ قَدَر: سرنوشت)

در دم آن را کرد سوی آفتاب

شد فروزان دشت زان مینای ناب (۳۴۶۵)

چشم‌ها از برق مینا خیره شد

آسمان غُرّید و ناگه تیره شد

چمروش آن مرغ اساطیری به‌فُور

شد نمایان راه بنماید به‌غُور (به‌فور: زود و سریع؛ غور: اینجا مراد حقیقت است)

راز را بشنید از دختِ فطین

چرخشی زد بر سر کوه و زمین (فطین: دانا و زیرک)

دید روشن آن‌چه پنهان بُد ز چشم

سِرّ عیان شد نزدش از پوشیده وَشم (وَشم: نشان و اثر)

گفت با گُلرام: تو مِهراز شو

جای او تو سوی آن شَرباز شو (۳۴۷۰) (شرّباز: شَرور)

دَخمه‌ای دو بینی از ذَرعِ دوصد

بر سر هر یک عقابی در رصد (ذرع: واحد طول، از یک متر اندکی بیشتر؛ دوصد: دویست؛ رصد: مراقبت و نگهبانی)

یک از آن اسپید و دیگر تیره‌فام

تیره گر کُشتی، دگر بر توست رام

سوی کاهن راه بنماید عقاب

شاه‌دال است و به واقع راه‌یاب (شاه‌دال: سلطان عقاب‌ها)

او نه زاهد بلکه باشد بت‌پرست

بشکن از بت هرچه دیدی هرچه هست

گر شکستی، بشکند هم مکر او

بر سرش ویران بگردد وَکر او (۳۴۷۵) (شکستن: دومی به معنی از میان رفتن است؛ وَکر: آشیان و خانه)

پُرفن است او لیک، بل سالب شود

بیم دارم مر تو را غالب شود (سالب: زیان‌رسان)

آگه است و داند اخبار جهان

نقشه دارد او برای شاهِ جان

در خبر دارد که از اَعقابِ زال

دختری آید پی آن بدخصال (اَعقاب: دودمان)

هست شه‌دخت در خفا بهر حذر

دالِ ابیض را روان کن در خطر (حَذَر: احتیاط)

تحت حُکمِ توست زان پس آن عقاب

مانده مِهراز است جا در ارتقاب (۳۴۸۰) (ارتقاب: انتظار)

گفت این‌ها و دوباره پر کشید

یارِ همره سوی آن الپر کشید (اَلپر: نیرنگ‌باز)

رَختِ مهراز آن ندیمه تن نمود

شد یکی شه‌زاده‌ای او در نمود

لختی از آن‌جا چو بالاسر برفت

دید هر دو آن عقابِ تیز و تفت (تَفت: تند و چابک)

بُد سَرَندیٰ بس عقابِ تیره‌گون

هیبت او بود زان دیگر فزون (سَرَندیٰ: درشت و توانا)

شد در اندیشه که شه‌دال این بُوَد

آن شرر گر هست، این برزین بُوَد (۳۴۸۵) (شرر: پاره آتش؛ برزین: شعله آتش)

شک چو بر او غالب آمد در سِگال

بر سرِ خود دید چنگِ تیره‌دال (سِگال: اندیشه و خیال)

تا برآمد خویش برهاند، زَغَنگ

شد گرفتار عقاب تیزچنگ (زَغَنگ: در یک چشم به‌هم زدن)

از قفا اما یکی پیکان سخت

سینه بدرید از عقاب تیره‌بخت

تیر را مِهراز از زِه درفکند

در پی گُلرام بود آن هوشمند (زِه: چله کمان)

گفت با او: این نخست تهدید را

دفع کردم از تو در این ماجرا (۳۴۹۰)

بعد از اینَت نیست هیچ اما مَفَرّ

چون مرا منع است با تو در سفر (مَفَرّ: جای فرار)

شک مکن در آن‌چه گویندت یقین

علم خود بر آن یقین افزون مبین

علم تو اندک بُوَد ای بی‌خبر!

بر یقینِ ظنّ بد رو سو مَبَر!

هرکه او دارد اشارت شاهد اوست

می‌برد با یک اشارت سوی دوست (شاهد: آن‌که بر حقیقت نفس خویش آگاه است)

دوستْ حق است نی که جسمی در مراد

هر کجا حق است آن‌سو شد قُباد (۳۴۹۵) (قُباد: محبوب)

آگه است آن دیده بر دل دوخته

بهر دل جان و جهانش سوخته

از ضمیر خویش فارغ کِی شدی

فارغ از دیدِ حقایق نِی شدی

دل چو مینایی‌ست بی ما و منی

نور خواهد تا بدارد روشنی

تو در آن مشهود و شاهد خود تویی

هم منی هم او و واحد خود تویی

از کدورت شد تمایزها پدید

رفت یقین، شد علم ابزار عدید (۳۵۰۰) (عدید: عدد و شماره و کمیت)

جام جم بشنیده‌ای، افسانه‌ای

خوانده‌ای، چون تو ز خود بیگانه‌ای

تو خود آن صاحب جمی ای گنجوَر

خویش را با دید سلطانی نگر (گنجوَر: صاحب گنج)

چمروش و سیمرغ در پنهانِ توست

جامِ سیمای جهان در جانِ توست

نور حق گیرد ز بر، مینای دل

عالمی بنمایدت سیمای دل

/ 2 نظر / 42 بازدید
یک همکار

آن بالایی نظرش بسته بود اینجا نظر میدهم ... تعدادی من جمله بنده ی حقیر از طریق ار اس اس اینجا را میخوانیم و این شمارنده ها نمیشمارندمان

مستانه

ميخواستم واسه پست موقتتون بگم که من مى خونم هر بارى پست هاتونو, اگرم مى خواين ميتونم تبليغتونو بکنم :دى شما هم مثه من يه وقتايى سوپاپتون ميزنه بالا ها :دى