قصهٔ ماهی و جهانگرد (بخش پایانی)

 

زمزمی بگشاد از هیچ آن رحیم

قحطیّ‌اش دید و برآوردش نعیم (نعیم: نعمت و رفاه)

در کنش او جسم را بخشید جان

تا که بنیوشد ز رنج‌ات این جهان (نیوشیدن: شنیدن)

مشترک چون هست عالم در نهاد

حال دریابند جاندار و جماد (۴۴۸۵)

روح آدم جزء باشد زین عموم

آبِ چَه مانَد ز عالم در جُموم (جُموم: بسیار شدن آب در چاه)

روحِ عالم بستر جان‌گستر است

روح آدم رشته‌ای زین بستر است

رشته‌ها پیوسته خود عالم شود

عالمی بنهفته در آدم شود

خلق کی بتوان جدا زین خلق دید؟

زندگانی زین دو خلق اندر رسید (خلق: در مصرع اول نخست به‌معنی جماعت انسانی، سپس به‌معنی آفرینش و خلقت است)

آدمی چون خویش دید از کل گسست

دیده زین رو از جهانِ خویش بست (۴۴۹۰)

فهم دارد عالم ار طالب شوی

جاذب است تا در طلب غالب شوی

کل عالم چون بدین نظم آفرید

آگهی زین نظم در کل شد پدید

هرچه بی‌سامان شد استغناش رفت

حُکم گر این بود استثناش رفت (استغناء: کمال)

شرط و استثناء ندارد قاعده

قاعده آید ز حکم واحده

دید نقش خود بشر در برتری

غافل از آقاق شد در مُضطری (۴۴۹۵) (مُضطری: درماندگی)

نی ز نیک و بد کنون در فکرتم

غادر است دنیا و من در حسرتم (غادر: عهدشکن و بی‌وفا)

کاش انسان خود نَبیل انگاشتی

عزت خود نی به خواری داشتی (نَبیل: تیزخاطر و شریف)

گر معزّ آمد معظّم می‌نمود

خود بدین میثاق ملزم می‌نمود

نی مگر پَذرُفت باشد او امین؟

شد امانت‌دار کرسیّ و زمین (این بیت اشاره به آیه ۷۲ از سورهٔ احزاب دارد)

جمله مخلوقات روگردان شدند

خویش دیدند و ز خود ترسان شدند (۴۵۰۰)

لیک انسان کرد اجابت دعوه را

او چو سیمرغی بخواندش صَعوِه را (صَعوِه: مرغی کوچک)

گفت: کن صالح عمل، این دِینِ توست

گفت: بِپْذیرم که عرض از زِینِ توست (عرض: عرضه داشتن سخن؛ زِین: نیکویی، احسان)

گفت: گر کردی خیانت در ودیع؟

گفت: بستان از من این قدرِ مَنیع (ودیع: عهد و پیمان؛ مَنیع: والا و شامخ)

گفت، لیکش لطفْ بی‌اندازه بود

آدمی در غدر و زرق آوازه بود (غدر: بی‌وفایی و خیانت؛ زَرق: ریا، نفاق، دروغ)

کرد مبعوث او رسولانی حنیف

در قوام آرد قدم‌های ضعیف (۴۵۰۵) (حنیف: راست‌کیش؛ قوام: استواری و پایداری)

لیک گم در تیرگی‌ها شد بشر

دینِ حق دید و به کرده شد اَشَرّ (کرده: کردار و رفتار؛ اَشَرّ: ستیزنده، بدکار)

این سخن را هیچ پایان نیست کار

گر تو نَپْذیری مگویش آشکار

مر مرا کردی اسیر جامِ خویش

تا بدارم دیده بر فرجام خویش

عالم من بود دریایی فراخ

آدمی دیدم در این جامِ مَناخ (مناخ: تنگ)

هم جهان دیدم بدون آدمی

هم ز انسان پُر بدیدم عالمی (۴۵۱۰)

من نه بدبینم نه خوش‌بین، بِخرَدم

‌نی شناسا نی خبیر و هِربَدَم (بِخرَد: خردمند؛ شناسا: عارف و خبره؛ خَبیر: سیاستمدار و واقف؛ هِربَد: آموزگار و استاد)

شاهدم قلب است و تعقیب امور

تا چه گوید عقلِ دل‌دیده‌حضور (عقلِ دل‌دیده‌حضور: عقلی که حضور دل را دیده و دریافته)

چاره بر کار این بُوَد ای راست‌کیش

جامی از مینا بسازی بهر خویش (مینا: شیشهٔ سپید)

هم‌چو من دیده به جام اِعجاب‌ها

تو شوی جام‌اندرون در آب‌ها

در درون بحرها کن سیر و گشت

بی بشر بینی چه بر دنیا گذشت (۴۵۱۵)

آن ببین و با چنین مقیاس کن

بعد از آن حُکمِ نهادِ ناس کن

دید و بپسندید سیاح آن نظر

پس شد اندر کار آن جامِ حَضَر (حَضَر: جای حضور)

گفت تا بینم از آن روز و شبان

عالمِ دریا ز انسان بی‌نشان

هر دو روزی دوستی اندر رکاب

محفظش بیرون درآوردی ز آب

تا کند تازه هوای مرده را

نو کُنَد شُرب و طعامِ خورده را (۴۵۲۰)

چون گذشت ایام زین‌سان در شهود

در نظر دیگر شد او را تاروپود (تاروپود: کُنه و اساس)

شد مُقرّ بر نظم خلقت در نهان

در شگفت آمد ز سامان جهان

دیده بود عالم نه بی‌آدم، چنین

عالمی هرگز ندیدی در زمین

نقش در نقش و جهانی پر ز رنگ

ماهیان در عالمی بی عار و ننگ (عار: عیب و ننگ)

در تنازع گرچه هر یک در تلاش

این نه از شرّ بود و بُد بهر مَعاش (۴۵۲۵) (مَعاش: زیستن)

خوی حیوانی سَبُع باشد ولی

می‌بخسبد چون شکم شد مُمتلی (سَبُع: وحشی؛ مُمتَلی: سیر و پُر)

عقل ِحیوانی اگر باشد نقیص

حدّ خود داند نمی‌گردد حریص (نقیص: ناقص و ناکامل)

جانِ وحشی در پی تسخیر نیست

هرچه زورآور، پی تزویر نیست (زورآور: نیرومند)

ظاهر اندر جنگ و باطن عینِ داد

در تکامل شد طبیعت در نهاد

زین سبُع‌خویی نه ویران گشت دهر

شهد از زنبور و هم از مار زهر (۴۵۳۰)

هر یکی در جای خود شایان شدی

گرچه نوش و نیش در ضدّ زان شدی (نوش و نیش: زهر و پادزهر)

ما فقط دیدیم خوی جنگ را

چون ندیدیم عالم یکرنگ را؟

از توحش خُلق ما درّنده شد

روح انسان خاسر و بازنده شد (خاسر: زیان‌کار)

نظم و نقش و قصد و میزان شد جمیع

تا چنین شد عالمِ بکر و بدیع

مگذر از این چار در دنیای بود

هرچه برجا شد، شد از آن در نمود (۴۵۳۵)

قصهٔ ماهیّ زیرک شد تمام

بشنو اینک تو ز خمس تلخ‌کام

/ 1 نظر / 11 بازدید
مانی

رشته‌ها پیوسته خود عالم شود عالمی بنهفته در آدم شود استاد این خیلی خوب بود، من وقتی به این قسمت رسیدم به یاد نظریه ریسمان و ... افتادم. آیا منظور شما این هم بوده است؟، چون تا آنجایی که من می دانم این نظریه نیز همین را می گوید که ریسمان ها خود محل تلاقی دنیاهای متفاوت با هم اند و این تعبیر "عالمی بنهفته در عالم شود" خیلی ظریف و زیبا بود. امیدوارم این مثنوی ها روزی چاپ شوند و همه از آن ها استفاده کنند و هر چه زودتر شما را دنیای ادبیات ایران بیشتر و بیشتر بشناسد. ارادتمند مانی