شهود مِهراز بر مقصودِ چَمروش و ... (۲)

 

رفت پی شهراز خواهر در خُتَن

دید و با او شد به گرمی در سخن

آن خلاصی‌گشتگان ز افسون دیو

شکر آوردند بر آن دختِ نیو (۳۷۲۰) (نیو: دلیر و شجاع)

بود شهداد آن میان آن شه‌نژاد

از برادر گفت با مهرازِ راد (راد: دانا)

در پی عفریت پرسشگر شدند

خاصگان از یک پی دیگر شدند

در خبر آمد که مَروْ اندر شده

بهر هزمِ شاه افسونگر شده (هَزم: شکست دادن)

تا جهان گردد به‌کامِ دیو رای

واژ گردد حکمت خیرِ خدای (رای: اندیشه؛ واژ: معکوس، وارونه)

کرد قصدِ مَروْ شهدخت از ختن

تا به‌زیر آرد درفش اهرمن (۳۷۲۵)

در عزیمت بود شهداد هم‌نظر

لیک گفت شهراز با اُخت: کن حذر! (اُخت: خواهر)

در پی خواهر شدی در این سفر

نک مرا جُستی و شد وقتِ ظفر

جمله مسحوران رهاندی از فسون

لشکر حق را تو گشتی رهنمون (رهنمون: راهبر)

هیچ دیگر نیست افزون انتظار

جز نِهی وَقعی بر این حالِ نِزار (نِزار: رنجور و ناتوان)

ما در این آورد پیروز آمدیم

آتشی گشتیم و افروز آمدیم (۳۷۳۰) (آورد: کارزار و نبرد؛ افروز: روشنگر و سوزاننده)

هرکه با ما گشت او رَست از خطا

هرکه بی‌ما شد از او رفت این عطا

وقت تیمار است نک بر زخمِ خصم

مرهمی گو باش بر خرخاش و وَصم (خَرخاش: اضطراب و بی‌قراری؛ وَصم: عیب و کاستی)

واهِلی گر مُلک و دِیرش بهر دفعْ‌ش

رخصتی یابد، مگر گردد به‌نفعْ‌ش (واهِلیدن: ترک کردن؛ دفع‌ْش: دفع‌اَش)

دیو را بگذار و اینجا شو مقیم

مالکِ مُلکیم و او طرد از حریم

فاتحیم ما جمله بر اقلیم او

بهر جبران آید او بی‌گفتگو (۳۷۳۵)

گر بیاید دام بر او می‌نهیم

گر نیاید از شر او می‌رهیم

نیست استمرار مفتاحِ فلاح

در گسست است گاه درگاهِ نَجاح (مفتاح: کلید؛ فَلاح: رستگاری؛ نَجاح: پیروزی)

می‌بُریم تا بُرده آئیم این زمان

رفت دیگر وقت جنگِ بی‌امان (بریدن: قطع رابطه کردن، ادامه ندادن به مسیر پیشین)

گشت حاصل قصد و مقصود وَغا

ساحران در بند و مسحوران رها (وَغا: جنگ و ستیز)

دشمنِ مطرود مانده در عَزَل

بی‌مراد است تا ابد گو از ازل (۳۷۴۰) (عَزَل: بی‌سلاحی و بی‌سازی)

وقت خود هرگز مکن بهرش هدر

حکم او بسپار در دست قَدَر (قَدَر: سرنوشت)

گفت مهراز: این همه گفتی به‌حق

کیفری او راست دیگر مستحق

ما نه بهر محو افسون آمدیم

بهر دفع شرّ مشحون آمدیم (مشحون: انباشته و آکنده)

ریشهٔ این گر بخشکاندی تمام

آن دگر هم می‌شود خشکیده تامّ (تامّ: کامل)

ساقه بشکستیم و ریشه زنده است

ریشهٔ هرز آفتِ آکنده است (۳۷۴۵) (آکنده: مخفی و پوشیده)

آفت از جزئی به جزئی می‌رود

جزء ناگه آفت کل می‌شود

جزء گیرد از دگر اعضاء مدد

هم براند سوی‌شان آن دردِ بد

بد زمانی آن دگر آفت شود

جای اُلفت موجب اَنفَت شود (اُلفت: دوستی؛ اَنفَت: زیان و خسارت)

این جهان از شرّ سوی شرّ گر گریخت

پایهٔ حق سست گشت اُستونْش ریخت (اُستون: ستون)

این نظر، حق چون بود حق غالب است

نیست صائب، چون‌که ناحق سالب است (۳۷۵۰) (صائب: درست و راست؛ سالب: غارتگر)

ظلم‌ها گشتی و خون‌ها ریخت شرّ

تا ز حق بزداید اعمال بشر

بس ستم‌ها رفت و عالم شد سیه

آدمی عاصی‌ست زان یا آسیَه (عاصی: به‌ستوه آمده؛ آسیَه: زن اندوهگین)

قصهٔ عالم پر از رنجِ فراق

حق شده مسجون و جان بندِ نفاق (مسجون: زندانی)

در چنین دهری که رنج‌اش دائم است

شرّ مَهِل با خویش چون حق قائم است (معنی مصرع دوم: شرّ و بدی را وقتی حق برپا و استوار است به حال خود وامگذار)

نفسِ عالم شد پدیدار از دو بُن

یک چو بستان است و دیگر چون تُبُن (۳۷۵۵) (تُبُن: شوره‌زار)

یک در آن پرشوره است و بی‌‌گیاه

عالم حسّ است آن بحر گناه

دیگری چون مَرغزارِ مُشک‌بوی

عالمِ روح است و غیب‌اش هست سوی

چشمِ ما جمله بر آن حسّ است باز

فارغیم زان رَوح و راحِ دلنواز (رَوح: فرحت و تازگی؛ راح: شادمانی)

هیچ جز نیکیّ و زیبایی و خیر

تو در آن عالم نبینی گاهِ سِیر

این دگر خشک است و بی‌باران و میغ

کرده حُسنِ حق ز چشمانت دریغ (۳۷۶۰) (میغ: ابر)

جان اگر بینی تو را طیب است بهر

گرچه حق غیب است و ناپیدای دهر (طیب: خوشی)

ما بر این مکتوم می‌دوزیم چشم

تا مسوزدمان شرارِ قهر و خشم (شَرار: آتش و اخگر)

هست ما را مایه‌ای بهر بقا

استوارانیم از حق در وغا

 

/ 0 نظر / 11 بازدید