جانا بیا جانا بیا!

 

جانا بیا جانا بیا این یار سودایی شده

این عاشق بی‌دلسِتان مجنون و صحرایی شده

ببریده او از ذِیل و صدر از هر قیاس و قید و قدر

بگذشته از صدق و سَقیم مفتون و شیدایی شده

آخر چه نامم عشق را چون درنگنجد در خیال

سَر آن ندارد نی مَآل پنهان ز پیدایی شده

ای بلبل اندر این قفس نی تاب ماند نی نَفَس

جان نک چو طوطی آمده لب در شکرخایی شده

باید که دلق آویختن شوری به دل انگیختن

این نفْسِ بی ملبوسِ تن بین چون تماشایی شده

نی آهک است جان نی عقیق نی آب ماند نی حریق

مرغی‌ست طائر در طریق از عشق عنقایی شده

آنجا ندانم چیست گر غرق است در ره دل دگر

آنجا نه دیگر عالمی‌ست دل جمله اینجایی شده

وامق مبین سود و زیان از خویش بگذر این زمان

من در سلوک عاشقان بی‌خویش و بی‌مایی شده

 

آذر ۹۳

/ 3 نظر / 38 بازدید
ایهام

قشنگ بود [گل]

صدرالدین

[گل]

صدرالدین

هستیم همینجاها دکتر جان، یواشکی سر میزنیم اینجا [لبخند]