گرفتار آمدن شَهداد در بند دیو و ...

 

شد فسون شهراز و جانش بندِ دیو

مگسلد بندی مگر کیهان‌خدیو (کیهان‌خَدیو: پروردگار جهانیان)

زین فسون‌ها دیو جانی می‌گرفت

طعمهٔ خود با نشانی می‌گرفت

در یکی خالی و تک شاخی به‌سر

در یکی بویی و رنگی در بَصَر (بَصَر: چشم)

بود در شهراز هم برقِ نگاه

منحصر بر شه‌نژادیّ‌اش گواه (۳۰۹۰)

دو برادر ز آ‌ذرخشِ چشم او

گشته در صیدش شَرِه، چالاک‌پو (شَرِه: حریص)

صید هم خود در خیالِ صید بود

بر رهایی صید دیگر وِید بود (وِید: چاره و علاج)

خواهد این آن بهر آزادیّ خود

آن پی اثبات استادیّ خود

این در آن یابد نجاتِ خویش را

جوید آن در این ثباتِ خویش را

این نجات و این ثبات و این سِمات

خود نشان باشد ز تضریب ذَوات (۳۰۹۵) (سِمات: نشان‌ها و ویژگی‌ها؛ تضریب: آمیختگی؛ ذَوات: حقایق و ماهیت‌ها)

کوه در تو بیند اقرار شکوه

تو قوام خویش در سختیّ کوه

مَه ببیند در نگاه تو بَراز

تو در آن بینی جهان جمله به‌راز (بَراز: زیبایی؛ به‌راز: در حال رازگویی)

گل به چشم باغبان در خویش غرق

او در اندیشه که آید فصلِ فرق (فرق: جدایی)

می‌زند باران که بارنده منم

خاک می‌لافد که زاینده منم

رود بیند بحر را دار بقاء

بحر بیند رود را محو لِقاء (۳۱۰۰) (دارِ بقاء: سرای جاودانگی؛ لِقاء: دیدار)

باد گوید بی من آتش کی شود؟

باد بی آتش دمِ بی‌پی شود (بی‌پی: بی‌اثر)

عقل در دل بنگرد سلطانی‌اش

دل در او بیند شهِ پنهانی‌اش

عشق گوید ره به شیدایی سپار!

هوش گوید می‌کنم تدبیرِ کار

هر یکی سودای دیگر در سر است

دیگری نی، بلکه خویشش برتر است

دیگری خواهد، نه چون پروای اوست

دوست آن باشد که دل دَروای اوست (۳۱۰۵) (پروا: دل‌مشغولی و توجه؛ دَروا: آرزومند، مشتاق، بایسته)

هرچه گوید هرکه گوید گو تو باش!

این و آن اما همه کل در مَعاش (مَعاش: زندگی و دنیا)

نه ز شر بیرون شد افزون خیر تو

نه جدایی تو همه از غیر تو

گر ثباتی شد، تو را باشد نجات

گر نشد، شد جزءجزءات در شَتات (شَتات: پراکندگی)

مشکل آن باشد که ظنّ مُلتَبَس

کرده چشمِ روشنِ ما مُحتَبَس (مُلتَبَس: گول‌زننده؛ مُحتَبَس: حبس شده)

چشم ما شد بسته بر این اختلاط

زین سبب شد زندگی در انحطاط (۳۱۱۰) (اختلاط: درهم‌آمیختگی)

نه نجات است آن و نه ثبتش دوام

فهم دور از اصل و بل اندیشه‌فام (اندیشه‌فام: اندیشهٔ غیراصیل و صوری)

باد جمله بادِ کبر است و غرور

آتش است آن باد و خیزد زان شُرور (شُرور: شرّها و پلیدی‌ها)

عشق نه آن عشق و هوش آن هوش نه

عقل نه آن عقل و دل مدهوش نه

ماه نه آن ماه و راز آن راز نه

خاک نه آن خاک و گل در ناز نه

بحر نه دریای ابقاء و ظهور

رود نه امحای دیدار و حضور (۳۱۱۵) (اِمحاء: محو کردن و محو شدن)

جمله در صورت کلامِ مُقبل‌اند

ظاهرند و فارغ از فهمِ دل‌اند

 

گرفتار آمدن شَهداد در بند دیو و عارض گشتن فراموشی بر قوهٔ حافظه در مِهداد

پس بر این ره رفت شهدادِ امیر

دام را دید و ندیدش دام‌گیر

خود جدا از دام او دید و قوی

دام و دامی لیک اینجا مُستَوی (مُستَوی: هم‌ارز و یکسان)

در پی آهو کمند افراز کرد

قصد آهو کرد و بر او تاز کرد (تاز کردن: حمله کردن)

لیک دام او را به هر سو می‌کشید

آهو این‌سان خیره کس هرگز ندید (۳۱۲۰) (خیره: نابکار و سرکش)

بر مَغاکی کرد حیوان رهنمون

شد به‌سر مِهداد آنجا سرنگون (رهنمون کرد: هدایت کرد؛ مَغاک: گودال عمیق)

آن دگر جَست و فریب او نخورد

آهو او را سوی یک بیغوله برد (بیغوله: جای دور و خلوت، ویرانه)

دور گشته از برادر از سپاه

آهویش هم گشته غایب از نگاه

دیو اینک بر سرش نازل شده

او گرفتار ره باطل شده

عاقبت در دامِ عفریت اوفتاد

دام را دیو درون پیش‌اش نهاد (۳۱۲۵)

گفت با او: صید چشمِ شه‌شکار

می‌فزاید در تو قدر و اقتدار (چشمِ شه‌شکار: چشمِ فریبنده و افسونگر)

زین سبب چون پادشاهان قادرند

بر مرادِ قدر، افزون خادرند (قادر: توانا و قدرتمند؛ مراد: قصد و آرزو؛ قدر: توانگری؛ خادر: سرگشته و حیران)

بوی قدرت شهریاران کرده مست

هم ز وهم قدرت خود، خودپرست

در گمان کین میر و سلطان و صُدور

تا ابد باشند حاکم بر امور (صُدور: بزرگان و پادشاهان)

دور گردون تحت فرمانِ تو نیست

تو بیانگیزی جهان، این مقتضی‌ست (۳۱۳۰) (دور گردون: حوادث روزگار؛ مقتضی: درخور و لازم)

همچو تحریضی که یاران می‌کنند

هرکه بپذیرد، مدد آن می‌کنند (تحریض: تحریک کردن و برانگیختن)

این همه تحریض باشد نی عمل

رویدادی کرده نزدت محتمَل (عمل: کاری که از آدمی بالفعل سر زند، از نیک و بد)

راه تو خیر و شُرور انگیخته

خیر و شر یکسر به‌هم‌آمیخته

یارها اینک قوای خویش بین

جمله در کارند و جان در پیش بین

تا مگر در صافی چشمِ ضمیر

شرّ بداری دور از خیرِ خطیر (۳۱۳۵) (خَطیر: عزیز و باارزش)

تو در این عالم هر آن طَرْفی رَوی

گشته دربی باز آن‌سو می‌شوی

بد رَوی، دربِ بدی هم باز شد

زان بدی جمله بدی آغاز شد

زندگی انگیز، درب زندگی

باز گرداند درِ زایندگی

شاه در کیش است و رخ را رانده‌ای

گاهِ تدبیر است و خامش مانده‌ای (راندن: به حرکت آوردن)

دیوِ غادر کرد شهدادش فسون

خسروی بود و شد حیوانی زبون (۳۱۴۰) (غادر: حیله‌گر، خائن، عهدشکن، بی‌وفا، به معنی نشان هم آمده)

ای امان! ولله که عالم غادر است

تو چه می‌دانی؟ که فهم‌ات قاصر است

/ 1 نظر / 9 بازدید
مسعود راستی

سلام دوست خوب من 1- اسامی بسیار زیبا و اصیلی معرفی کرده اید.آفرین . 2- در بیت 3121 شهداد رفته دنبال صید نه مهداد . 3- در روانی اشعار همین بس که بحر طویل هم برابری نمی کند . 4- در بیت 3119 افراز با کسره است؟ 5- براز با کسره ب در گویش محلی ما به همین معناست. آقا این خیلی جای کار داره ، کمی سرعتتون رو کمتر کنید! برسیم خوب بخونیم . سپاس بسیار .