ناخلف‌جان

 

سرشتی تو جامی گِلی‌جای و بی‌جان، حقیرم حقیرم

قدح از پس آکندی از راح رضوان، چه گیرم؟ صغیرم

گَرَم عاشقی باید، از داغ غربت چه حاصل؟ غریبم

مَلَک بودمی راندی‌ام مُلک حیوان، اسیرم اسیرم

دلی دادی‌ام نور در آن نشاندی، فروغی منیرم

سیاهم نمودی رهامانده حیران، حسیرم حسیرم

گر این بار هستی مرا شد امانت فلک را چه بار؟

امینم چه دانی شکستم چو پیمان، تباهی‌پذیرم

چه از اختیارم ز قدرت زمانه بدیده‌ست خیری؟

مرا جبر به بود، بنمود حرمان، شریرم شریرم

جهانی بیاشفتم از خود نه شرمی نه عاری، پُرآزم

من آن دیو مینوگریزم نه انسان، ضریرم ضریرم

بُدم مَرغزاری در اقلیم حکمت بریده‌ست بیخم

کنون تشنه‌ام جان من گشته سوزان، کویرم کویرم

الستی بُد و وامق آن روز در پیش حق بُد جلیسی

نَبُد وعده این ناخلف‌جان، که خوانْد آدمی در ضمیرم

بهمن ۹۳

واژه‌ها: راح: شراب- رضوان: بهشت- مُنیر: تابان- حسیر: در حسرت، حسرت‌خور- حرمان: نومیدی و سرخوردگی- پُرآز: حریص- ضریر: نابینا- جَلیس: محشور، همنشین، ناظر- ناخَلَف: نااهل و نالایق.

گاهی از انسان بودنم شرمگین می‌شوم، شعر من واکنشی است به این تالم درونی.

/ 3 نظر / 10 بازدید
سلام

وزن این شعر چقدر زیباست و با مضمون جور و هماهنگ است. اگر کسی فارسی هم نداند و ان را بشنود، نوای حزنش را اما میشنود. "چه از اختیارم ز قدرت زمانه بدیده‌ست خیری؟" واقعا بشریت در میدان اختیارش خیلی به تاخت و تاز میرود، اما در انسانیت به کجا رسیده است؟

حرف های یک دوست

ای دل، اول قدم نیکدلان با بد و نیک جهان، ساختن است صفت پیشروان ره عقل آز را پشت سر انداختن است ای که با چرخ همی بازی نرد بردن اینجا، همه را باختن است اهرمن را بهوس، دست مبوس کاندر اندیشه‌ی تیغ آختن است عجب از گمشدگان نیست، عجب دیو را دیدن و نشناختن است تو زبون تن خاکی و چو باد توسن عمر تو، در تاختن است دل ویرانه عمارت کن خوشتر از کاخ برافراختن است پروین اعتصامی امان از این روزها و تاًلم ها که بی پایانند

ع.م

" گرم عاشقی باید ٬ از داغ غربت چه حاصل ؟ غریبم" عجیب وصف حال می گوید. سپاس [گل]