دوست بی‌دیده

 

صدبار تو را خواندم و بازَت خبری نیست

پیمانه شکستی و ز پیمان اثری نیست

هرجا که نهالی‌ست نظر بر ثمری هست

زین دار که دیری‌ست نشاندم ثمری نیست

از دوستِ بی‌دیده چه امید که گر خصم

از جور نماید مددم هم حذری نیست

افسوس که جز خویش ندید آن بت غرّار

در خویش چه بیند؟ چو بر ما نظری نیست

گفتیم مگر مهر برآید چو شبی رفت

صد سلسله شد شام من اما سحری نیست

جُستیم همه عمر پی دُرٌ صداقت

این بحر فنا را اثری از گوهری نیست

عیبم مکن ای خام که وامق چه بنالد

معیوب اگر عیب نماید هنری نیست

تیر ماه ۹۳

/ 6 نظر / 9 بازدید
مانی

بی نظیر بود

سره

هرجا که نهالی‌ست نظر بر ثمری هست چقدر خب است این شعر...

م. ط.

سلام استاد گرانقدر، عالیست! این مصرع رو هم خیلی دوست دارم "صد سلسله شد شام من اما سحری نیست" سلامت و برقرار باشید همواره

قاسمی

سلام این شعر از شروع، از همین عنوان "دوست بی‎‌دیده" به دامم می‎‌اندازد. پیش می‎روم و می‎‌بینم که هر بیتش هنری است. با خودم فکر می‎‌کنم که آیا "دوست بی‎‌دیده" یا بی‎‌دیدۀ دوست مصداق هم می‎‌تواند داشته باشد؟ یا اگر منظور شما را از "بی‎‌دیده" درست فهمیده باشم چه‎‌طور ممکن است دوستی بی‌‎دیده یا بی‎‌دیده‎‌ای دوست باشد؟ فقط در یک حال ممکن است و آن این که دوست‎‌دار خود بصیر باشد. یعنی مثلا بی‎دیده انسان نوعی باشد و راویِ دوست‎‌دار ِشعر هم آفریدگارش! امیدوارم درست فهمیده باشم. آخر لذتی که در فهمیدن آثار ادبی هست در نفهمیدن‎شان نیست. (جملۀ آخر از این رو که از توضیح شما بی‎‌بهره نمانم.) ممنون

نیما

وقتی به بیت "پیمانه شکستی و ز پیمان اثری نیست" رسیدم به یاد شعری از مولونا که چند وقت پیش میخوندم افتادم و پیش خودم فکر کردم که پیمانه و پیمان شکنان را خوبرویی از اشعار مولوی باید آموختن که میگفت: "دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا پر کنی پیمانه و نشکنی پیمان خویش خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم حرمتت دارم به حق و حرمت ایمان خویش ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم پرمی رخشنده همچون چهره رخشان خویش سجده کردم پیش او و درکشیدم جام را آتشی افکند در من می ز آتشدان خویش" این مصرع شعرکه میگه "در خویش چه بیند؟... " هم برایم همپوشانی عجیب معنایی داره با یکی از مصرع های همون شعر مولوی "نیست هر خم لایق می هین سر خم را ببند" به سان حافظ که میگفت "خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست" پیش خودم فکر میکردم خودبینی آن بت غرّار کجا و خوش خندیدن آن چهره ی رخشان کجا! به نظرم یکی از زیبایی های شعر و به طور کلی ادبیات اینکه هرکس از ظن خودش با اون یار میشه، و این ویژگی اشعار زیباست

حسن

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند /جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد / علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی /نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند "سعــدی" ___________________ سلام. بسیار زیبا بود. پاینده باشید استاد[گل]