خواب مهتاب

 

آمد از پنجره مهتاب به‌خوابم امشب

چهره بنمود بر این حال خرابم امشب

گفت با من زده غم رنگ کدورت بر دل

از جبین چین بگشا دُرّ خوشابم امشب

گفتم ای ماهرخ از دوری خویشم غمگین

دورم از اصل که چنین بی‌تب و تابم امشب

هم فراقم ز خود است هم نظر یار عزیز

بس که مهجورم و در سِتر و حجابم امشب

گشته‌ام گم چو غریبی که ره‌اش ناپیداست

آب جوید دل و من نقش سرابم امشب

گفت همان یارم و من پرده‌دَر هجرانم

هم ترا هوشم و هم سُکر شرابم امشب

تابشم گشت به تعبیرْ فروزانی مهر

من به معنی سحرم مهرِ لُبابم امشب

شام امید نماند، نه سرابی وامق

پرتوم آب روان شد که زَهابم امشب

اردیبهشت ۹۳

/ 1 نظر / 44 بازدید
نیما

آمد از پنجره آفتاب به دیدارم/روشن آمد فاش نمود او اسرارم گفت:نیما چرا خندانی؟/مگر نمیگفتی هرروزچنین وچنان بیمارم؟ گفتمش ای مهر آری تو آفتابی/لیک مپندار تو دانی همه اسرارم من شبی غرق در دریای نت/سلامت رسیدم به ساحل وب استادم وندرآن حال که بودم مست قدحش/دیدم غزلی دلکش؛ ایکاش بود از اشعارم! گفتمش تاکنون آفتاب ندیده است مهتاب/ برایت سخت است درک زیبایی شعر آموزگارم ... :)))) خواب مهتاب خیلی زیباست ....