شهر فراموش‌شده

 

واژه‌ها کوچک‌اند

چون شهری فراموش‌شده

که بزرگی‌اش به وسعت قلب کوچک آدمی‌ست.

 

هُوَرقَلیا؟ یا بیض‌الارض؟ نمی‌دانم!

 

مردمانش همه خاموش‌اند

و قلم‌ها در آن یک‌سر شکسته.

 

دل‌ها می‌نگارند

و چشم‌ها سخن می‌گویند.

زندگانش مردگان دیار من‌اند

و مردگانش زندگان فقر و بقا.

 

مهر! واژه‌ای که به‌زبان می‌آید

و در دل معنا می‌شود.

 

چشمهٔ مهر در شهر خیال می‌جوشد

و می‌تراود نوری را

که آب حیات است،

آب حیات

آب حیات...

 

خیال، حقیقت...

هر دو اما هیچ‌یک!

تو با نگاه دیگری به من

و سخنم

بنگر!

 

/ 4 نظر / 17 بازدید
حسین چاکوتاهی

بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم که اینجا بس دلم تنگ است .....

مستانه

خیلی شعر با احساسی بود وقتی خواندید، آرامش دارد انگار. یک عم خفیفی هم دارد، به خاطر فراموش شدگی و خاموشی... منظورتون از زندگان فقر و بقا چی هست؟

مستانه

قبلا نظر گذاشته بودم نمی دونم چرا نیومده شعر را که خوندید خیلی پر احساس بود، نمی دونم به خاطر چی ولی شاید به خاطر ساده بودنش. یک حزنی هم داره به خاطر فراموش شدگی اش، به خاطر مردمان خاموشش و به خاطر قلم های یک سر شکسته... منظور از مردگان فقر و بقا چی هست؟

مستانه

چقدر چیز توی این یه جمله بود! درک کردم کاملا، یه جورایی به زبان خودم همون می شه که آدم ها نیازی نیست با هم حرف بزنن تا همدیگه را بفهمند، که البته توی این دنیای مادی خیلی کم اتفاق می افته... چرا که یک چیزای دیگه ای بینشون هست، نزدیکی دل هست، که بدون نیاز به گفتن و نوشتن می تونن منظور همدیگه را منتقل کنند. [لبخند]