شهود مِهراز بر مقصودِ چَمروش و ...

 

شهود مِهراز بر مقصودِ چَمروش و باطل نمودن سِحرِ دیو

کرکسِ شوم از قفس بگریخته

چون کند چاره بر آبِ ریخته؟

دید این مِهراز و گفت‌اش ای امان!

تیر پرّان بُد رها شد از کمان (۳۶۶۵)

گر درنگ آرد رسد بر اهرمن

تیره می‌گردد از آن آفت زَمَن (زَمَن: زمانه و روزگار)

چاره‌جو شد نزد گُلرامِ ندیم

گفت: چمروش را فراخوان ای فهیم!

لیک در این تیرگی چون خواندش؟

مرغِ روز است و نه در شب آیدش

خسته و مجروح هم اسپید دال

هم همایان نیز افگارِ جدال (دال: عقاب؛ افگار: زخمی و خسته)

شب به کنجی رفت پس مِهرازِ نیک

آسمان ابر است و سبزه تَر ز ژیک (۳۶۷۰) (ژیک: قطرهٔ باران)

او می‌اندیشد در این سختیّ و غم

ابر می‌بارد، به گوشش چون نَغَم (نَغَم: سخن آهسته)

هر وقوعی راست حکمت در ضمیر

ما چه می‌دانیم از خیرِ سَتیر؟ (سَتیر: پوشیده)

بُد در این اندیشه هم مِهراز چون

چمروشی برخیزد از ما در درون

هم‌چو سیمرغی که سی مرغ‌اش نهان

سی در آن جزء است و سیمرغ‌اش جهان

هم شده چَمروُش پدیدار از دو سهم

چَم در آن معنا و رُوش روشْنای فهم (۳۶۷۵) (چَم: معنا و مقصود؛ رُوش: روشنایی)

گر بگردد جمع، جمله حادثات

نور گردد بهر درک کائنات (حادثات: حوادث و رخدادها؛ کائنات: موجودات)

روشنی معنا طلب دارد به دل

بی‌فروغِ عقل معنا مُستدِل (مُستدِل: دلیل‌خواه)

این چو موم است و دگر افروغ آن

این چو آب است و دگر چون چوغ آن (افروغ: روشنایی؛ چوغ: نهر آب)

مومِ معنا آتش‌اش جاری کند

نهر باید آبِ چَم ساری کند (ساری: جاری و سرایت‌کننده)

شعلهٔ بی‌موم می‌گیرد زَوال

آبِ مقصود تو بی ‌جو بی‌وصال (۳۶۸۰) (جو: جوی آب)

هر دو با هم هم‌مراد و همسرند

نی جدا از هم که کل برترند

شد دلِ مِهراز آگه زین شهود

چمروشی دل در درون او نمود

گفت: اگر افسونگر است و سِحرجو

بهر دام خویش هم سِرّ دارد او

سِرّ طوعِ کرکس‌اش یابیم باز

بهر هَزمِ دیو بگشائیم راز (طَوع: اطاعت و فرمانبرداری؛ هَزم: شکست دادن)

خاصگان پس خواست در دم نزد خویش

تا گشاید سرّ مگر زان زشت‌کیش (۳۶۸۵)

آمدند آن‌ها به صحبت در کُنِش

کو یکی دیو است و ساحر در منِش

جمله اسرارش خفا در آن سراست

دیولاخ‌اش مصدر هر ماجراست (دیولاخ: سرای دیو)

داد دستوری گشودند دیولاخ

داخل او شد بهر کشف آن مُناخ (مُناخ: جای اقامت)

رمزخوان آورد بگشاید رموز

تا بخواند جمله سِرّ لایجوز (لایَجوز: ناروا و ناجایز)

دست او آورد بر اسرار دیو

دید و آگه شد همه از رنگ و ریو (۳۶۹۰) (دست آوردن: دست یافتن؛ ریو: مکر و نیرنگ)

واقف از سرّ هر که شد داناست او

آن‌که سِرّش شد عیان کاناست او (کانا: نابخرد)

واقف اسرار او قادر بُوَد

گرچه این‌سان قادری نادر بُوَد

جمله سِحر دیو هر یک بُد نشان

بس کسان دیدند و بگذشتند از آن

آن‌که دید و کرد تأویل‌اش به‌راست

از نشان بر او نشانه‌ها بخاست (به‌راست: به‌درستی؛ نشانه و نشان: معادل signal , sign به‌کار می‌رود؛ خاستن: پدیدار آمدن)

از نشان خیزد نشانه بهر دید

بوک تا گردد از آن علم سَدید (۳۶۹۵) (بوک: محتمل است؛ سَدید: راست و استوار)

بس ببینند این نشان‌ها را به چشم

لیک کم بینند نشانه‌ها ز وَشم (وَشم: نشان و اثر)

زین نشانه قصد و معناها شده‌ست

بی‌حضور نور، بَلواها شده‌ست (بَلوا: شورش و آشوب)

از نشانه بس قلیلی چشم تیز

در خبر بیند نهانْ سرّ با تمیز (تمیز: بصیرت و دریافت)

نه ز هر عالِم که دید اخبار را

تو ببینی واقفِ اسرار را

تا ز علم آید پدیدار آگهی

تابشی از دل بباید، وانگهی (۳۷۰۰) (آگهی: آگاهی؛ وانگهی: به‌علاوه، سپس)

ورنه علم بی‌وقوف آید فراز

می‌رود زان علم حُسنِ امتیاز (فراز آمدن: وارد شدن و پدید آمدن)

هر کسی بیند نشانه عالِم است

گاه برحق است و اکثر ظالم است

بود اهریمن نشانه‌بین هم

گفت بر آدم نه سجده می‌نهم

چون تهی شد ناگه از نور الاه

علم او برتر بُد اما شد گناه

کرده دُژآگاه علمِ بی‌فروغ

مردمانِ علم‌جوی بانبوغ (۳۷۰۵)

در خبر تأویل داند بادَها

از نژنگ نفس نی گردد رها (بادَها: باهوش و زیرک؛ نژنگ: دام و تله)

این جهان گر بُد پر از آگاه‌مَرد

تو یقین دان اهرمن می‌گشت طرد

آمنِ ما نور باشد در حضور

درد برخیزد ز تاریکی و زور (زور: شرک و ناراستی)

گفت مِهراز: این منم دانای راز

آمدم زین جنگ بیرون سرفراز

سِحر اهریمن کنون خنثی کنم

عالَمی ممنونِ این اُنثی کنم (۳۷۱۰) (اُنثی: زن)

باطلِ افسون آن شرّ بُد نفیر

گر دمند در آن انیسانِ اسیر (نفیر: بوق، صور، کَرنا؛ انیس: رفیق)

جمله آن یاران پراکند در دیار

صورهاشان داد و زد بانگِ حَرار (صور: بوق و نای، حَرار: آزادی)

پر شد عالَم از صفیرِ صورها

شد تداوی بر سر ناسورها (صفیر: بانگ و صدا؛ تداوی: درمان و علاج؛ ناسور: جراحت التیام‌ناپذیر)

آن غزالان گشته افسون از طلسم

خود رها دیدند زان جادوی جسم

شد عقاب اسپید هم سیمین‌رخی

بُد نژاده دختری فَرفرّخی (۳۷۱۵) (فَرفرّخ: فرّ+فرّخ به‌معنی بلندطالع و نیک‌مقام)

کرکسانِ تیرهٔ دژخیمِ ناک

هرکه بشنید آن نفیر گشتش هلاک (ناک: آلوده و ناپاک)

شد دمِ آن صورها رَوح و رَیاح

جمله مفتونان از آن در ارتیاح (رَوح: باد دلگشا؛ رَیاح: جمع ریح به معنی بادها؛ مفتون: فریب‌خورده؛ ارتیاح: شادی و ابتهاج)

گشت جهان پاک از فُجور آن بلیس

خود بُد اما در امان زان بانگِ ریس (فُجور: تباهی و فساد؛ ریس: قهر و غضب)

 

/ 2 نظر / 42 بازدید
آنا

اگر امکان داره درباره ی"آن‌که سِرّش شد عیان کاناست او " توضیح بدین ممنون

آنا

خیلی ممنون