عشق

 

ماه من امشب برآمد بر در میخانه‌ای

جرعه‌ای از ساغرم نوشید و زد پیمانه‌ای

دیده‌ام روشن شد از نورش رُخم شد شادور

شد چو شمعی من به‌گِردَش واله چون پروانه‌ای

باز بنمودش چو آتش سوخت در من هست و نیست

غمزه‌ای شد لعل شیرین نرگس مستانه‌ای

بس دگر من دیدم از او نقش‌های بی‌مثال

گفتمش: چونی؟ حقیقت شبهه‌ای افسانه‌ای؟

گفت: ”بی‌چونم ز ذاتم هیچ پیدایی مجو!

جلوه جانم گهی گه جلوه در جانانه‌ای

گه چو رعدم اخگرم گه باده‌ای پندارسوز

گه چو بحرم گه صدف یکدانه گه دُردانه‌ای

دردم و درمان و زخم و مرهم و آرام و شور

کوی هجرم آشنایی حزم را بیگانه‌ای

فرّخم من در نگاه یار دولت‌جوی جان

بی‌سرم من جمله مجنون حایری دیوانه‌ای“

نقش‌باز است این بدان از نقش‌ها اما جدا

ساده در صورت به‌معنا گنج در ویرانه‌ای

وامق این در چونی ار دانی ندانی هیچِ عشق

ورنه پس می‌دان که سِحرِ جادوی فتانه‌ای

 

فروردین ۹۴

 

واژه‌ها: شادور: هاله ماه- دُردانه: مروارید بزرگ- حایر: سرگشته و حیران- فتّانه: معشوق دلربا

 

/ 4 نظر / 36 بازدید
ر.ن

سلام استاد من دانشجوی رشته ی مهندسی هوافضای دانشگاهی هستم که شما درش تدریس میکنید* خیلی جالب بود برام اینکه انقد اهل و دوستدار شعر و ادبیات هستید.... خوشحالم ک اینو فهمیدم.. آدرس وبم رو براتون گذاشتم؛اگه دو و وقت داشتید،سیاه مشق های بنده رو هم از نظر بگذرونید.....

ا. ش.

سلام به دوستی که نظر خصوصی گذاشته‌اند من هم سال نو را خدمت شما تبریک می‌گویم و آرزوی توفیق و بهروزی برایتان دارم.

مانی

سلام استاد عزیز. خیلی از خواندن این شعر لذت بردم . امیدوارم همیشه پر شور و شاد باشید.

نیما

این شعر خیلی من رو یاد شعر «آمد از پنجره مهتاب به خوابم امشب...» میاندازه از خوندنش خیلی لذت بردم سپاس فراوان [گل]