گرفتار آمدن شَهداد در بند دیو و ... (۲)

 

آن دگر سو، گشته مهدادِ بُراه

در مَغاکی بی‌هُش و زار و تباه (بُراه: نیکو و شایسته)

همرهان اینک بدان سو می‌رسند

جمله مغشوش‌اند گرچه فارِس‌اند (مغشوش: آشفته و پریشان؛ فارِس: دلاور و جنگجو)

هیچ از شهداد ردّ بر جای نیست

این دگر افتاده همچون خفته‌ای‌ست

لشکر آشفته فرومانده نَژَند

بر سرِ مهدادِ در بندِ پَهَند (۳۱۴۵) (نَژند: دلگیر و مغموم؛ پَهَند: دامی که با آن آهو می‌گیرند)

می‌برند شهزاده بی‌حال و خموش

تا طبیبان بوک آرندش به هوش (بوک: شاید، به‌احتمال)

در درون کاخ سلطان بی‌خبر

گوش خاموش است و جان کن مُختَبَر (مُختَبَر: آزموده)

چون که او بشنید، شد ارغنده‌حال

در عجب مانده ز افسونِ غزال (ارغنده‌حال: آشفته و غضبناک)

گفت با ایشان: چه این سِحر است و دام

کرده دو شهزادهٔ من تلخکام؟ (تلخکام: تیره‌بخت و ناکام)

هر اثر یابید از پورم به چنگ

نزد من آرید بی‌فوت و درنگ (۳۱۵۰)

پس دوصد جنگاور جنگی‌سوار

در پی شهداد کردش رهسپار (جنگی‌سوار: سوارِ دلاور)

هم طبیبانی ثقیف و کاردان

کرد بهر این دگر، بیماربان (ثقیف: حاذق؛ بیماربان: مراقب حال بیمار)

روی و پنهان هر کجا لشکر بکافت

هیچ از شهداد کس ردّی نیافت (کافتن: جستجو کردن)

بی‌ثمر بود آن همه گشت و گذر

هچ اثر نابود از او در نظر

بشنو اما زان شقیقِ تیزتاز

بعدِ چندی چشم او بگشود باز (۳۱۵۵) (شقیق: برادر؛ باز: دوباره)

زین خبر شه شد بسی خوشحال و شاد

از برادر او مگر آرد به یاد

شادیّ‌اش اما به غمناکی کشید

شه پسر را دید و او شه را ندید

خاطرِ مِهداد پاک از یاد بود

چهرهٔ یاران غریب‌اش می‌نمود

سرنگونی زایلِ هوشش شده

جمله خاطرها فراموشش شده (زایل: محوکننده و از بین‌برنده)

نه برادر کرد یاد و نه پدر

همچو عضوی گشته در خواب و خَدَر (۳۱۶۰) (خَدَر: به خواب رفتن عضوی از بدن)

هرچه با او یاد کردند از قُدام

او نیاوردش به خاطر هیچ نام (قُدام: گذشته و قدیم؛ نام: نشان و اثر و اسم به‌طور کلی یا خاص)

گویی از مادر ز نو زاده شده

شه‌تباریّ‌اش کنون داده شده

شد از این محزون بسی سلطانِ مَروْ

از بدِ دوران خمید آن قدّ سروْ

هر دو پور از دست رفتند واسفا!

بهر چه بود این عذاب و این قَفا؟ (قَفا: عقوبت و عذاب)

شاه زین احوال بس افسرده بود

سعی جمله خاصگان بیهوده بود (۳۱۶۵)

دیو هم این ماجرا تعقیب کرد

خویش را آمادهٔ تضریب کرد (تضریب کردن: فتنه انگیختن)

شد مُبدَّل چون حکیمی دیده‌ور

سوی قصر شاه رفت او مژده‌ور (مژده‌ور: نویدرسان)

حاجبان را گفت با شاهِ غَمان

از حکیمی پیر گویید این زمان (غَمان: اندوهگین)

کآمده اینجا که خدمت آورد

در دلِ شه نیک‌نَهمَت آورد (نیک‌نَهمَت: مراد و آرزوی خوب و نیک؛ آورد در مصرع دوم: برآوَرَد، برآورده سازد)

گفت عفریت این‌چنین، اما به سر

قصد تاج‌اش بود و اِنفادِ پسر (۳۱۷۰) (اِنفاد: نابودی)

تخت گر در چنگ خود می‌داشتی

پرچم فسق و فَساد افراشتی (فِسق: بیرون آمدن از راه راستی، جور و ستم)

می‌شد عالم غرق در دریای خون

جنگ‌ها می‌خاست از سِحر و فسون (خاستن: پدیدار شدن)

هیچ جنگی بهر جنگ اول نشد

تا که خیری در نظر مُهمَل نشد (مُهمَل: بی‌فایده و متروک)

باورِ خیر کسان چون گشت خوار

سر بشورانید شرّ، شد خیرخوار (خیرخوار: خورندهٔ خیر، نیکی بَرَنده)

باور مردم ز افسون می‌رود

می‌نهد هستی، پی خون می‌رود (۳۱۷۵) (رفتن: دور شدن، محو و زایل شدن)

این چه افسونی‌ست باور می‌زند؟

تیر بر حق است و داور می‌زند (زدن: در مصرع نخست یعنی تارج و نابود کردن، در مصرع دوم یعنی آسیب رساندن)

حق بتابد بر درون چون آفتاب

نیم ما در نور و دیگر در نقاب

نیم ما روشن به نور راستی

نیم دیگر سایه است و کاستی (سایه: تاریکی، به معنی دیو هم ضبط شده)

نیم اول داور است و حق‌نشان

نیم دیگر همچو میرِ سرکشان (سرکِشان: جمع سرکِش به معنی یاغی و گردنکش)

نفسِ حق چون داوری بگزیده است

نفسِ تاریک تو دزدِ دیده است (۳۱۸۰)

دیده چون رفت از تو، عالم تار شد

چشم روشن‌بین تو بیمار شد

نیم‌ها شد نیمه‌های نور و ظِلّ

آدمی سرگشته زین ظلِّ مُضِل (ظِلّ: سایه و تاریکی؛ مُضِل: گمراه‌کننده)

سایه ار بر نیمِ دیگر شد فزون

آدمی شد غرق در سِحر و فسون

چون بسی دیوارهای سایه‌خیز

حائل است بر تابش نور تمیز (سایه‌خیز: سایه‌آور؛ تمیز: ادارک و فهم و بصیرت)

کبرها و کینه‌های بی‌سبب

خشم‌ها و رَشک‌ها بهر تَبَب (۳۱۸۵) (تَبَب: هلاکت و نیستی)

در تفخُّر غرق گشتن وقت فقر

زور را تعظیم کردن جای حَقر (حَقر: خوار داشتن)

جاهِ باطن بهر صورت خواستن

از مَناعَت بهر دنیا کاستن (مَناعَت: عزت نفس)

گاهِ بخشش بُغض پیشه داشتن

دوستان را دشمنان انگاشتن

یارِ حاضر را ندیدن در کنار

محو گشتن در بُطولِ روزگار (بُطول: تباهی و بطالت)

این همه سایه‌ست بر نور وجود

می‌برد از تو فروغِ فیض و جود (۳۱۹۰) (فِیض: عطا و بخشش؛ جود: لطف و کَرَم)

هرکه را این سایه اهریمن شود

اهرمن خود اوست خود دشمن شود

دیو را در خویش بین ای پادشاه!

تا که برخیزد ز نزدت دیوِ راه

/ 4 نظر / 15 بازدید
سره

مثل همیشه عالی بود باورِ خیر کسان چون گشت خوار سر بشورانید شرّ، شد خیرخوار

سلام

مدام این دیو و حکایتش در ذهنم میچرخد. بسیار زیباست. بیصبرانه منتظر ادامه ماجرا هستم.

برگ بی برگی

درود بر شما دوست عزیز و بزرگوار [لبخند]

مستانه

استاد می خواستم بگم، ببخشید من دیر به دیر میام و می خونمتون، چون می خوام با دقت و تامل اشعارتون را بخونم، ولی شما حتما حتما همیشه بیاید و منو بخونید [لبخند]