قصهٔ ماهی و جهانگرد (ادامه)

 

گفت در پاسخ به ماهی آن رَهاد:

این نظر کژّ است و بی حُکمِ نهاد (رَهاد: سیّاح؛ نهاد: سرشت و طینت)

تیره منگر جمله بر این چرخ و ساز

سازِ خود کن نغمهٔ خود را نواز (ساز: نظام و سامان و طریق، سازِ موسیقی، آهنگ و موسیقی؛ ساز کردن: قصد و عزم کردن)

ابر شو بر خشکی خامان ببار

نور شو بر تیرهٔ سامان ببار

در عمل باید که بنمایی تو دست

کم بگو از مستی و روز الست

آن همه تمثیل و رازند و مَجاز

این جهان آوردِ سعی است و نیاز (۴۴۴۰) (آورد: کارزار)

سعی کن بر کسب بار و توشه‌ای

چین ز هر ترشاخه‌ای سرخوشه‌ای

این نه از اقناع، و از حاجت بُود

حاجتِ مردان ره حجت بُود

معترض در گوشه‌ای در انفعال

حق نیابد چهره زین حُزن و ملال

عینکی بر چشم و بینش در خطا

او نبیند عالمِ عین و عطا (عین: ذات، حقیقت)

او نه بازیگر که بازی‌خورده است

ناظرِ بی‌نقش تلخی‌بُرده است (۴۴۴۵) (تلخی‌بُرده: سختی‌کشیده، مرارت‌بُرده)

کس نکوشد کو برای ساختن

سهل بیند بر کس و خس تاختن

لیک بهر راستی مردانِ راد

بگذرند از نیک و بد بهر مراد

آن‌که سینه کرده اِسپر بر بلا

خود به دردی گشته در دل مبتلا

بگذرد از حرف و گفت و از سَخُن

تا بداند سرّ مهر مِن لَدُن (مِن لَدُن: از واژه‌های مثنوی معنوی که اشاره به پروردگار دارد)

هرکه می‌بیند درون خویش را

زان ببیند خسرو و درویش را (۴۴۵۰)

سِرّ بداند در حریم خلوت‌اش

سَر ببازد در طریق دعوت‌اش

دعوت حق خدمت است بهر رضا

شد رضا مستغرِقِ حق در قضا (قضا: حکمت روزگار)

چون رضای حق رضای خلق شد

جامهٔ اطلس قبای دَلق شد (دَلق: جامهٔ درویشان)

آن‌که سرّ داند نبینی در سِرار

هرکه خلوت شد نیامد آشکار (سِرار: راز گفتن با دیگران)

روی صحبت نی همان روی دل است

روی دل را فاش دیدن مشکل است (۴۴۵۵)

سالک ار طالب نیابد در گذر

سرّ نگوید باز در دید و نظر

عَهددار است و به نیکی طی کند

نی اثر بر جمله دیگر پی کند (پی کردن: دنبال کردن)

چون ندیدی در ره اِخوانِ صفا

ره نه‌برگردان که بوک است در خفا (اِخوان: سالکان، یاران؛ بوک است: محتمل است که باشد)

گنج در ویرانه است و مختفی

بینوا ذهنی که خواندش منتفی

چشم هامون خشک باشد گر ز اشک

آبِ زمزم زان برآید مَشک مَشک (۴۴۶۰) (هامون: صحرا؛ زمزم: چاهی نزدیک کعبه که پای اسماعیل پسر ابراهیم (ع) آن را بگشاد)

یا درخت پیر را اندیشه کن

در ستبریّ‌اش نگه بر ریشه کن

هم اگر ویرانی آوردت زمین

بین سبب بنهفته ز امواجِ کمین (کمین: پنهان‌شده به‌قصد تاراج)

این تلاطم‌ها و طغیان‌های کوه

در حجاب آورده جان را در ستوه

در دل است و در ضمیر این جمله نقش

هم بماند نقش گرچه گشته وَقش (وَقش: محو شدن نشان و اثر)

لیک آن نقشی نمانَد زان گواه

می‌رود از دل چو رفت‌اش از نگاه (۴۴۶۵)

گر نخیزد باد پیگیرش نئی

گر نلرزد خاک درگیرش نئی

گر نباشی تشنه کی جویی تو آب؟

گر شوی سیراب چون بینی سراب؟

هم از این جمله تو بین اهل نظر

طالب ار باشی بیابی‌شان اثر

نیست پیدا نقش مردان حنیف

سینه اِستبرند و دل‌هاشان لطیف (حنیف: راست‌کیش)

آبِ رضوان‌اند و غم‌هاشان چو موج

هم ببخشد جان، بمیراند در اوج (۴۴۷۰)

در نمایش اهل حق بنهفته‌اند

در نهان چون گوهر ناسُفته‌اند (ناسُفته: سوراخ‌نشده، بکر و دست‌نخورده)

در طلب کوش ای مُریدِ راست‌جو!

طعنه کم زن حرف بیهوده مگو!

گر تو جُستی و روا ناگشت کام

من ز تو بپذیرم اِنذار کلام (اِنذار: بیم کردن در سخن، نصیحت)

لیک دانم این جفا در بخت نیست

ره اگر دشوار، دعوی سخت نیست (دعوی: خواستن، ادعا کردن)

در کمال خویش یابی راه نو

در علوّ خویش بینی ماه نو (۴۴۷۵)

گفت ماهی: زین همه من آگهم

دعوی چه؟ جان در این ره می‌دهم

لیک گر دُرّ است و پنهان در صدف

دید باید تا که دریابد هدف

راه هست دشوار و زان دشوارتر

برکنی دل از رهِ هموارتر

پیش از آن اندیشه داری بهر گنج

مبتلا شو در طریق درد و رنج

جز ز رنج اندر ز دیگر بگذری

سوی شه شو تا نخواهی دیگری (۴۴۸۰)

هاجر حول کعبه یکسر می‌دوید

آب‌جویان بود و آب‌آور ندید

ناتوان چون گشت و خواند او آن سمیع

رحمتش آورد با آبِ نقیع (سمیع: شنوا، از صفات باری‌تعالی؛ نَقیع: آب شیرین و گوارا)

/ 0 نظر / 41 بازدید