روان شدن مِهراز در پی خواهر (۲)

 

در خفا ما را برد نزدیک دیو

بشکنم تا بوک افسونش به ریو (ریو: مکر و فریب)

در قَدَم ما را نشان‌داری کند

نزد اهریمن نهان‌داری کند (۳۲۲۵)

پس بدان! گر سحر گشتی ز اهرمن

جفتِ نامسحور نآید در اَمَن (اَمَن: امن و امنیت و آسودگی)

سِحرِ تو یکباره مستورت کند

یارِ بی‌تقصیر ماسورت کند (ماسور: گرفتار)

دشمنان را دوستِ بی‌جرم و گناه

سر زنند تا درس گیرد خصمِ راه

چون تو خود خصمی و خود تقصیرکُش

زین فزون باید کنی بیدار هُش (معنی بیت‌: وقتی در تو کاستی و گناه، و کمال و راستی هردو هست، باید بیشتر هشیار باشی)

از درِ معنا نگر افعالِ خود

خیر چون کردی نمان در حالِ خود (۳۲۳۰)

نیک با بد تیره گر شد، آن بد است

آن‌که بُبرید از کسان هم کُهبَد است (کُهبَد: زاهد و تارک دنبا)

پای در متن است و جمع آمیخته

هر کسی با شیوه‌ای پرهیخته (پرهیخته: تربیت‌شده)

نی توان از آن بریدن در کنش

نی روا باشد تغیّر در منش (تغیّر: تغییر حال)

نیست چون اِسپر مرامِ نیک‌حال

تا نگهدارد ورا از شرّ دال (اِسپر: سپر، محافظ؛ دال: عقاب، اینجا منظور کبر و غرور و قدرت و توحّش است)

یا چو آبی زو بدن روئین‌تن است

نافذ است شرّ و سرآخر خَستن است (۳۲۳۵)  (خَستن: زخم دیدن و مجروح شدن)

هرکه خیرِ خویش چون اِسپر بدید

تو در او می‌دان یقین زخمِ عَنید (عَنید: از حق برگشته، کنایه از ابلیس)

خیر گر شد روی و ذات و بوی و خو

زان چنان خیری نه‌برخیزد عَدو

آبِ حیوانی بُوَد آن توشهٔ خیر

محترم گردی به نزد خویش و غیر

 

حکایت

یوسفِ مصری چو قرصِ ماه بُد

لیک ماهی که درون چاه شد

جمله اِخوان غرقِ بدخواهی شدند

از حسد غرقِ دُژآگاهی شدند (۳۲۴۰)  (دُژآگاهی: بددلی و بداندیشی)

آن همه با هم ز یک اصل و شقیق

یازده اما مُتظنن، یک اَنیق (شقیق: برادر؛ مُتَظنن: بدسِگال و بداندیش؛ انیق: خوب و نیکوصفت)

در درون چَه فکندند آن صَبی

تیره‌روشان دید یعقوبِ نبی (صَبی: کودک)

قلب یعقوب از فراقِ پور، داغ

گشته اما با گنه‌کاران اَیاغ (اَیاغ: دوست)

زین منش بشگفت همراهی عقیل

گشت پرسنده ز مهرِ اسرَئیل (بشگفت: شگفت‌زده شد؛ عقیل: عاقل و زیرک؛ اسرَئیل: اسرائیل، لقب حضرت یعقوب)

دشمنِ محبوب چون داری گرام؟

گفت: بوی یوسف آید در مَشام (۳۲۴۵)

 گرچه در سودا برادر هِشته‌اند

خود به بوی گل ز گل آغشته‌اند (سودا: خیال و گمان؛ هِشتن: رها و ترک کردن)

ترک محبوبم مرا مقدور نیست

زین سبب از خصم دل دَیجور نیست (دَیجور: تاریک و تیره)

خصم را من ارج ننهادم به‌اصل

یار در خصم است و دل جویای وصل

آن عدو بر یار یادآور بُوَد

 جور او بر دوست بخت‌آور بُوَد (بخت‌آور: موجب خوشبختی و سعادتمندی)

نیکی آن باشد که از جان‌ها گذشت

بر بدی بنشست و نیکیّ‌اش نگشت (۳۲۵۰)

یوسف کنعان به چَه اندر شدی

چَه برآمد انجُم و اختر شدی (انجُم: ستارگان)

اهرمن در چاه افکندش به‌سر

چاه شد یار و ازو بگرفت اثر

چاه چون شد یار، دَیجوری‌ش رفت

خیر در شرّ است و زین اقبال زَفت (زَفت: بزرگ و والامقام)

 

 

 

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
برگ بی برگی

درود بر جناب شفیعی عزیز و ممنون [لبخند][گل]

م ز

خیلی زیباست و واقعا عالی تصویر شده.. ممنونم از شما[گل]

یه غریب

سلام. من با شما فقط از طریق وبلاگ آشنا هستم و تاحالا شما رو از نزدیک زیارت نکردم. وبلاگتون هم از تو گوگل شانسی پیدا کردم. کاش میشد یه بار از نزدیک ببینیمتون ... با این بیت از حکایت خیلی حال کردم: یوسف کنعان به چَه اندر شدی ... چَه برآمد انجُم و اختر شدی بهترین باشید.