شهود مِهراز بر مقصودِ چَمروش و ... (۳)

 

خیر نی در فرد باشد نی به جمع

خیر در پروانه است و نورِ شمع

حق همان جایی‌ست کآنجا هست مهر

نور هست و لطفِ خورشید سپهر (۳۷۶۵)

هیچ دانی چیست این جذّاب نور؟

آن‌چه می‌بیند همه بینا و کور

نورِ بی‌معنا شعاعِ بی‌نصیب

کِی ببیند کورِ رفته چشمِ طیب؟ (طیب: خوشی و لذت)

آن‌چه بیند چشمِ تاریکی‌زُدا

نور مقصود است و لطفِ زیست‌زا (زیست‌زا: حیات‌بخش)

ورنه گیتی پر ز نور است و فروغ

لیک بی‌جان است و مانده در وروغ (وُروغ: تاریکی)

نور آنجا شد حیاتی را سبب

که در آن بِدْمید حق روحِ صَبَب (۳۷۷۰) (صَبَب: عاشق و شیفته شدن)

خشکی عالم زدود آن روحِ تر

بر زمین بارید مهرِ چون مَطَر (تر: تازه و زیبا؛ مَطَر: باران)

زُهره گردد بی‌فروغِ لطفْ ریف

خاک گردد زمزم از نورِ لطیف (زُهره: سیارهٔ ناهید که خشک و سوزان است؛ ریف: زمین آبادان؛ گردیدن در مصرع دوم: تبدیل شدن؛ زمزم: چشمهٔ آبی در نزدیکی کعبه که بر اسماعیل پسر ابراهیم (ع) پدیدار شد)

نور چیست؟ آن روشنی‌افزای دل

آن دلیلِ قلب‌های معتزِل (دلیل: راهنما؛ مُعتزِل: گوشه‌نشین)

آن فروغ هادی شب‌های تار

گرمی دل‌های سرد مُستطار (مُستَطار: ترسیده و رانده‌شده)

نور چیست؟ آن سرخ هنگام غروب

یاد آرد خاطر از حزن قلوب (۳۷۷۵)

زرد چون زر از تلالؤ خیره‌گر

جاهدان را آفتابِ چیره‌گر (تلالؤ: جلا و درخشش؛ خیره‌گر: مبهوت‌کننده؛ جاهد: تلاشگر؛ چیره‌گر: پیروزکننده، مسلط‌کننده)

صبحدم چون گردد هنگام شروق

می‌کند بر شایقان حکمِ بُسوق (شُروق: دمیدن آفتاب؛ شایق: مشتاق؛ بُسوق: بالیدن، بلند شدن)

تا که برخیزد جهانِ رفته‌خواب

زنده گردد زیر نور آفتاب

نور چیست؟ آن پرتو باطل‌شکن

حق‌نمای کذب‌بَر کاذب‌فکن (کذب‌بَر: از بین‌برندهٔ دروغ؛ کاذب‌فکن: براندازندهٔ دروغ و ناراستی)

روشنی گر هست و نآمد راستی

این نه نور است و در آن بین کاستی (۳۷۸۰)

روز هست و چهره در آن آشکار

در دل تو شب فکنده پردهٔ تار

صورتی بینی ز باطن فارغی

رفت بینِش، بالغِ نابالغی

نور چیست؟ آن جاذبِ پروانه‌کُش

در تو می‌سوزاند آن ادراک و هُش

معرفت‌بین مقام حق شوی

در وجود حق مستغرَق شوی (مُستغرَق: حیران و غرق شده)

نیست ممکن بر چنین جذبه ظهور

چون نه آن نیروست، هست اصلِ بُهور (۳۷۸۵) (ظهور: اینجا به معنی چیره شدن و غلبه یافتن است؛ بُهور: هر دو معنی روشن شدن و غلبه کردن را می رساند)

جذبهٔ محبوب در پنهان توست

هم برون از توست هم از آنِ توست

آتشی مانَد که خاموشی‌ش نیست

گرچه بنهُفتی، فراموشی‌ش نیست

نور چیست؟ آن سائر گیتی‌نورد

حامل پیغام‌هاست آن تیزگرد (سائر: سیرکننده)

این جهان آکنده از پیغام‌هاست

گه ز عرش و گاه هَزلِ منتهاست (هَزل: بیهودگی)

جمله از نورَند و نور دل جداست

فارغ از شرح و بیان، نور هُداست (۳۷۹۰) (هُدا: رستگاری و هدایت)

هرچه جز از عرش آمد سوی تو

صد از آن تأویل گردد توی تو (توی: درون)

جمله ابزار است واسط بر پیام

می‌نماید بر تو آن ابزارْ نام (نام: نشان و صورت ظاهر)

گر نباشد دستت آن سازَستِ جور

می‌نبینی این نشان‌ها همچو کور (سازَست: دستگاه و سیستم، ابزار)

می‌شود چشمِ تو چشمِ دست‌ساز

هر زمانی هست آن سوی‌ات نیاز

هم تو محتاجی نشان بینی ز غیر

هم یکی خواهی کند تفسیرِ خیر (۳۷۹۵)

من نگویم این نشان‌ها واگذار

حق نبینی لیک در آن با نِظار (نِظار: عقل و زیرکی)

چون ببینی راستی از صُنع خویش؟

چون نه هستی راست‌بین و راست‌کیش

این همه ابزار و سازستِ خبر

بر دُرُست‌ات می‌نگردد راهبر

تا مگردی ناظرِ خود در درون

نور معنایت نگردد رهنمون

این همان نورست بی‌سازست و ساز

می‌گشاید در ضمیرت چشمهٔ راز (۳۸۰۰)

آن دگر حیرانی آرد، خیرگی

این دگر بدریده سِترِ تیرگی (سِتر: پرده و حجاب)

این‌چنین از نور و حق گفتم ز ربط

تا مگر در جان بگردانی‌ش ضبط

قصه این‌سان رفت با مهراز و اُخت

همگرا شد دید آن دو شاهدخت (اُخت: خواهر)

خواهرِ خود کرد سوی سیستان

خود روان شد سوی آن دیوِ نشان

در کنارش بود شَهدادِ امیر

هم بسی یاران و گُلرامِ نصیر (۳۸۰۵) (نَصیر: یاور و یاریگر)

جملگی بر مَروْ یکسر تاختند

دشت و صحرا بس ز پس اندختند (از پس انداختن: پیمودن و طی کردن) 

/ 3 نظر / 44 بازدید
مستانه

[گل]

حمید خان

[جدا بدون لغت نامه درکش سخت بیت 3783 منظور از هش همون هوش یا چیز دیگه ای مقصوده ؟

مستانه

خوبم خیلی ممنون، ببخشید من اینو ندیده بودم که بیام بگم احوالم چطوریه [نیشخند] شما چطورین؟ :) با زحمتاا