عزیمت مِهراز سوی کوه آتا

مدتی در کار سرودن پندنامه تأخیر شد. داستان چنین بود که خمس‌الدین عطا که عالمی است جوان اما متکبر، شیفته شمسه دختر شیخ مرشد خود در فارس می‌شود و در جریان دیدار او با شمسه که دختری به‌غایت خردمند است، در اندیشه‌اش به اهمیت نشان‌ها و اثر رخدادها و ارتباط آن با معنای حوادث پی می‌برد. برای تشریح اهمیت نشان‌ها در حوادث زندگی، قصه شَهداد و مِهداد آغاز می‌شود که هر دو شاهزادگان اقلیم مَروْ هستند. در حادثه‌ای اولی را عفریتی ملقّب به دیوِ نشان به‌صورت آهوی خُتَنی طلسم خویش می‌کند و دومی نیز در همان حادثه حافظه خود را از دست می‌دهد. آنکه موجب افسون شدن شهداد می‌شود، خودْ دختر پادشاه زابل است به نام شَهراز که به صورت غزالی بر وی ظاهر می‌گردد. پس از این حوادث، مِهراز خواهر شهراز درپی یافتن او به همراه ندیم خود گُلرام و غزال سحرشده دیگری که راهنمای آن‌هاست از سیستان قصد خُتَن می‌کند که دیو در آن‌جا دولت و شوکتی دارد. و اینک باقی داستان...

خبر شدن مِهراز از مقام کردن کاهنی در کوه آتا که اهریمن مرید او بود

شد خُتَن در دید مِهراز آشکار

یار او گُلرام و آهو در کنار

آن غزال بلخی او را ره نمود

لیک عفریت از دیارش رفته بود

کوشکی او داشت پُر یار و ندیم

در درونش باغ و ایوانی عظیم (۳۴۱۰) (کوشک: بنای رفیع)

حارسان و پاسبانان گِردِ آن

اندرونش بود از دیده نهان (حارس: نگهبان)

مردم او را شاه می‌پنداشتند

هم خجسته‌مقدم‌اش می‌داشتند

ظاهری بودند و بس‌بین در ضمیر

پس چه دانند فرق عفریت و امیر؟

زین سبب شهری بُد آن بی شور و حال

بَد در آن گم، نیک پنهان در سِگال (سِگال: اندیشه)

از مَخوفِ شه خبر در کس نبود

گر خبر هم داشت کس، دَس می‌نمود (۳۴۱۵) (دَس: پنهان)

هر جماعت داشت زو ظنّی به‌سر

اندکی بودند ز اصلش باخبر

کس نمی‌دانست او را خواست چیست

ازکجا گشته، تبار او ز کیست

گه هویدا بود و دادی بارِ عام

گه خفا بود و به مستوری مدام (بارِ عام: پذیرایی عمومی؛ مستوری: پنهان و مخفی بودن)

باری، آن دو جمله پرسشگر شدند

از یکی پرسان سوی دیگر شدند

بی‌خبر بودند اما مردمان

بی‌نشان بُد گرچه بُد دیو نشان (۳۴۲۰)

بی‌نشان هم دارد آثار از هَدی

دیدِ بینا بیند آن نی مبتدی (هَدی: سیرت)

شد معیّن در میان جستجوی

هست پیری در خُتَن پاکیزه‌خوی

آن غزال آن‌جا نهادند آن دو یار

سوی پیر پاک گشتند رهسپار

فارضِ فرزانه سویی یافتند

سِرّ گشودند و سخن پرداختند (فارض: پیر)

پیر در ایشان چو دید آن غصه را

گفت: دانم من قضای قصه را (۳۴۲۵)

پشت اندر پشت این‌جا قول‌هاست

روزگار ما حرامِ هول‌هاست (هول: بیم و ترس)

شهر گشته موطنِ ابلیسِ بَد

شومی‌اش گویی بماند تا ابد

گر امان هم داده چون من را ز ریو

با تظاهر کرده گولانْ خامْ دیو (ریو: مکر و ریا؛ گول: ابله و نادان)

فتنه انگیزد که «دانا کیست؟ من!

این اخصّ بهر که آمد در خُتَن؟

خاصگان این‌جا پی من آمدند

در پی این مشی و دعوا آمدند» (۳۴۳۰) (دعوا: دعوی، دعوت)

دولت او دارد، پی ظاهر شوند

خاصگان افسونِ آن ساحر شوند

اندکیم و نیست از ما بیم هیچ

بُرده از ما رَوح و راحت کیچ کیچ (رَوح: آسایش و راحتی؛ کیچ: اندک، کم)

شرّ او گمراهی است و خیرگی

دین و دل می‌بازی اندر تیرگی

نزد ما قولی‌ست اما در میان

می‌شود سَر آخِر این شرّ و زیان

گفته‌اند از سیستان شه‌زاده‌ای

سوی ما آید پی دلداده‌ای (۳۴۳۵)

گشته آن محبوبْ سِحرِ اهرمن

در پی‌اش آید ز زابل تا خُتَن

ای خُنُک حالی که یابد یار را

بشکند سِحر و فسون و غار را (غار: باطل)

گر بیابد یار، دنیا بِه شود

گر نیابد، مُلکِ استَنبِه شود (اِستَنبِه: دیو)

گفت مِهراز: آن نژاده‌تن منم

در پی دلداده اما نآمدم (نژاده‌تن: آدم اصیل و بانژاد)

خواهرم خواهم رهانم زین فسون

خواستی دیگر ندارم زین فزون (۳۴۴۰)

گفت پیر: اینک پی خواهر تویی

چون بدانی؟ چون مَهِ ازهر تویی! (ازهر: روشن)

ازهران را شمسِ اظهر خوش بُوَد

گر نباشد شمس، مَه خامُش بُوَد (اظهر: روشن‌تر)

گر تو آنی، شرّ ز تو رسوا شود

حکمت است بل، شیدِ تو شیدا شود (شید: خورشید)

این طریق از خیر باشد بهرِ خیر

خیرها برخیزد از آن خیرِ سیر (سیر: سفر و حرکت)

هر بدی خود در قضا گردد سبب

تا ز تو گردد بسی رنج و تَعَب (۳۴۴۵) (گردیدن: در مصرع دوم به‌معنی برطرف و زائل شدن است)

کس نمی‌داند پی این جنگ و تاز

کین بخیزد یا که مهرِ دلنواز

لیک اینک تو قدم در ره زدی

این قدم بر دفع دیوِ شه زدی (دیوِ شه: این‌جا یعنی دیوِ شاه‌نما)

اصل بر تو دفع اهریمن بود

هرچه گردد زان دگر ایمَن بود (ایمَن: مبارک)

گفت مِهراز: این سخن پاک است و راست

هرچه در پیش است از کردار ماست

عاجل است اما که یابم آن خبیث

تا بر افسون‌گشتگان گردم مُغیث (۳۴۵۰) (مُغیث: فریادرَس)

هیچ زو این‌جا خبر نایافتم

در همه شهر از پی او کافتم (کافتن: جستجو کردن)

گفت پیر: این دیوِ شه را در خفا

هست یاری کاهنی اندر قفا (قفا: جای پنهان)

مأمن او هست در کوه آتا

باختر سویی‌ست از سمتِ خَتا (آتا: منظور کوه موتساق آتا است، نزدیک مرز چین و تاجیکستان. در غرب ختن و جنوب غربی کاشغر واقع‌شده است؛ خَتا: همان خُتَن)

دارد او دِیری و نزد او مُرید

گشته از کِبر و عنادْ دیوِ پلید

 او بداند، لیک ره هست پرخطر

کس از آن مأمن ندارد بس خبر (۳۴۵۵)

گفت شه‌زاده که ما را چاره نیست

حکم دهر است و بر آن بیغاره نیست (بیغاره: سرزنش)

پیر بر آن دو دعای خیر کرد

زآن مکان مِهراز سوی دِیر کرد

/ 0 نظر / 32 بازدید