حیرانی

 

روزگاری‌ست کز احوال فلک حیرانم

این جهان رهرواَم آن یک ز رَهَش چون دانم؟

حیرتم زین ره از آغاز بُد، از آتش هجر

خلوتم سوخت، ز دوری تو در هجرانم

در دل ما تو چه کردی که قرار از کف رفت؟

تشنه‌ام همچو کویری که پی بارانم

چیست این صَعب که عالم ز قبولش سر زد؟

زادهٔ دردم اگرچه ز تَعَب نالانم

خواستم تا بگریزم چو سمندی وحشی

ز کمندی که گریز از گره‌اش نتوانم

نه مرا دل به رهایی‌ست نه عصیان‌خواهم

نه به غیر است وثوقی که مدد بستانم

خامی از سر بنه از دام خلاصی مطلب

هرکه گفت، گو که من از دایرهٔ مستانم

زین گرفتاری و دوری‌‌ت چه چاره وامق؟

تا مگر بادهٔ وصل تو شود درمانم

خرداد ۹۳

/ 2 نظر / 32 بازدید
مستانه

این جهان رهرواَم آن یک ز رَهَش چون دانم؟... سلام با این که در وزن و قافیه تخصص ندارم، ولی این شعر به نظرم وزن و قافیه خیلی خوبی داشت. شیوای آهنگین بود[لبخند]

مستانه

باده ی عشق را هم دوست داشتم، جالب بود واسم. این که بین کفر و دین هم تمایزی قائل نشدید، یه چیز دیگه ای هست اینا در مقابلش هیچن. یه دید گسترده تر و فراتر. البته هنوز یه جاهاییشو کامل درک نکردم... ممنون